پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

این روزها بحث داغ خیلی از خانواده های دور و بر ما، « آزمون های ورودی مدارس » است.

آزمون ورودی برای خیلی از مدارسی که متقاضیان زیادی دارند، شاید لازم باشد. اما باید حواس مان به فشاری که به خانواده ها می آید هم باشد. در مدارس راهنمایی، دانش آموزانی که پنجم ابتدایی را پشت سر می گذارند، با سدی وحشتناک برخورد می کنند، برخورد کردنی!!!

آزمون ورودی، یک صف طولانی است که جلوی در مدارسی مثل مدرسه ی ما تشکیل می شود و هیچ شباهتی هم به صف های رایج سابق ندارد. در این صف کسانی جلوتر قرار می گیرند که کمی درس شان بهتر باشد و کمی مهارت تست زنی بیشتری کسب کرده باشند و از همه مهم تر، اضطراب کمتری داشته باشند و هم خانواده و هم دانش آموز مورد نظر به این مبارزه منطقی تر و آگاهانه تر نگاه کنند.

آن طور که در این سال ها دیده ام، عرف این است که در آزمون های ورودی، مدارس خود را « ارباب » می دانند و انگار می خواهند از بین متقاضیان « بندگی » تعدادی را انتخاب کنند. استدلال این نوع برخورد نیمه انسانی! هم چیزی نیست جز « حالا که اولیا از بین مدارس حق انتخاب دارند، مدرسه هم حق دارد از بین دانش آموزان داوطلب، عده ای را انتخاب کند. »

اما حواس مان نیست که با حقانیت بخشیدن به این استدلال و این انتخاب، برخوردها و کارهایی انجام می دهیم که زندگی بعضی از این داوطلبان و خانواده شان را درهم می پیچیم!

 

مطمئن باشید چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد خواندن و تصور این ۱۲ صحنه از هزاران صحنه ای که هر سال اتفاق می افتد تا عده ای در دوره ای جدید ثبت نام شوند.

ضرری هم ندارد به عنوان مسؤولان آزمون ورودی، خودمان را چند لحظه بگذاریم جای خانواده هایی که در تلاش برای نوشتن نام آقا زاده شان در یک مدرسه، با چنین صحنه ها و برخوردهایی مواجه شده اند؟ …

معلم باید دانش آموزش را تحویل بگیرد. اگر معلم دانش آموزش را بی سواد فرض کند و از بی سوادی ش عصبانی شود که دانش آموز به جایی نخواهد رسید!

اگر قرار است دانش آموز خود را بالا بکشد، باید خود را مهم و قابل یادگیری بپندارد. باید تحویل گرفته شود و مسؤولیت باسواد شدن بر گردنش گذاشته شود. باید به او اعتماد کنیم که می تواند باسواد شود.

ادامه مطالعه …

هر سفری نقاطی دارد که بیشتر به ذهن می ماند. این سفر هم دو نقطه ی دیدنی برایم داشت. دو نفر که با دو فرهنگ زندگی می کنند:

۱- آقای محبعلی پور، مدیر آموزگار مدرسه ی ابتدایی سهند، روستای آقچه کندی هشترود؛ جوانی قبراق و شاد، معلمی علاقمند و مدیری موفق. با اینکه زمان زیادی هم صحبت نبودیم، اما این قدر سر حال بود که آدم را به زندگی امیدوار می کرد. طوری از کارش حرف می زد که انگار موفق ترین فرد روی زمین است – البته در اداره ی مدرسه خود کاملا موفق بود – و چنان از دانش آموزان و مردم روستا صحبت می کرد که انگار خانواده اش هستند. با شنیدن زندگی و اتفاقات روزمره و خوشی ها و سختی های زندگی این معلم تازه کار، حسابی روحمان تازه شد و به زندگی امیدوار شدیم.

۲- آقایی حدود چهل و پنج ساله، راننده تاکسی شهر تبریز، استان آذربایجان شرقی؛ البته اشتباه می کردیم. این آقا تبریزی نبود. نکته ی جالبش هم دقیقا همین جاست. وقتی سوار شدیم و کمی سر صحبت باز شد، داشتیم به تمام اتفاقاتی که در بیست ساعت گذشته افتاده بود و نسبت به ذهنیتی که راجع به تبریز به دست آودرده بودیم شک می کردیم. برای مان جالب بود که می دیدیم مردم تبریز مشکلات را کوچک می بینند و قُر نمی زنند و بیشتر با خوشی ها زندگی می کنند تا با مشکلات، اما حرف های این راننده ی به ظاهر حرفه ای با حرف زدن تمام مردمی که در این مدت دیده بودیم تفاوت داشت. از ابتدای مسیر، مدام شکایت از وام بانک و مدیریت شهرداری و حقوق کم و بد بودن اولاد آدم و بی مسؤولیت بودن قاضی ها و تقابل مردم اهر با تبریز و … شنیدیم. فکر می کنید آخرین مطلبی که ذهن مان را روشن کرد که قضیه از کجا آب می خورد چه بود؟ این آقای پر توقع و ناامید و از همه جا ناراضی، تا همین چند سال قبل در یکی از رستوران های تهران مشغول فعالیت بوده اند !

تبریز شهر زیبایی است. اما دلنشین ترین زیبایی این شهر برای ما، دیدن زندگی بی دردسر مردم بود. دقیقا گنجی که در تهران ما، زیر کوهی است توقعات و تنبلی ها و سیاسی کاری ها دفن شده است.

جالب بود، نه؟! بدبینی بد دردیه …

هفته ای که گذشت، هفته ی تبریز گردی بود. اگر قسمت باشد قرار است برای اردوی تشویقی پایان سال، بچه ها را ببریم تبریز.

با اینکه خیلی مطالب از تعصب قومیتی مردمان این شهر و حومه شنیده بودم، اما مهمان نوازی و بی تکلفی و ایمان مردم، از همان ورود به تبریز، مجبورم کرد تمام شنیده های سابق را کنار بگذارم.

مردم تبریز مردمی مهمان نواز هستند. حتی مهمان نواز تر از مردم اصفهان و تهران!

اگر هم گاهی نشانی از کسی بپرسی و جوابت را ندهد، دلیلش خیلی ساده است: «خیلی از تبریزی ها فارسی بلد نیستند»

ان شاءالله که اردوی خوبی برای بچه های پایه اول و دوم مدرسه باشد.

عمارت ائل گلی

وصف یاس

اردیبهشت ۲۶

هر کس که به مهرت آشنا نیست
آگاه ز رحمت خدا نیست

هر مظهری از بهشت زیبا
جز نقش محبت شما نیست

مانند تو ای فرشته ی حسن
با قلب علی کس آشنا نیست

افسوس که دشمنت ندانست
با چون تو گلی ستم روا نیست

برخاست به ناله چون صدایت
عالم بگریست از برایت