پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی نوامبر, 2009

تا امسال که به هشتمین سال معلمی نزدیک می شوم، با کلی آدم سر و کله زده ام و کلی آدم می شناسم که از زمانی که صدای شان جیغ جیغی بوده تا حالا که گردن شان کلفت شده رشدشان را دیده ام. با خیلی از این بچه ها رفیق بوده ام (سوای معلمی) و با خیلی از این بچه ها رفیق هستم. حتی با بعضی شان همکار بوده ام و هستم.

اما نسبت به هیچ کدام شان به اندازه بچه های کوچه لاله تعلق خاطر پیدا نکردم. گاهی سعی می کنم به خودم بقبولانم که فقط خلوت بودن مدرسه باعث شده این قدر بیشتر از بقیه دوست شان داشته باشم یا مشکلات بی حدی که در مدرسه ی کوچک مان داشتیم و این اصل که مشکلات را که از دور که نگاه کنی دوست داشتنی است.

اما وقت هایی که تصمیم می گیرم خودم را گول نزنم می بینم واقعا با دوستان خوبی سر و کار داشتم و دوران خوبی را به سرعت گذراندم. بچه های هوشمند شهید آقایی واقعا در مدرسه زندگی می کردند، خرید می کردند، دور هم بودند، به مشکل همدیگر برادرانه رسیدگی می کردند، دوست بودند و هستند … ما هم در این محیط زیبا کمی جرأت پیدا می کردیم که به زندگی مان زیباتر نگاه کنیم و لذت ببریم. مشکلات مدرسه را دلسوزانه تر و شاداب تر حل می کردیم. خلاصه بگویم به جای کار زندگی می کردیم.

دیشب که از خانه‌ی حاج آقا پورقربان به خانه می رفتم، به سرم زد سری بزنم به کوچه ی لاله و ظاهر جدید قطعه ای از زمین را که روزی مدرسه ای بود که قسمتی از زندگی ما در آن جاماند ببینم.

از میثم که پیچیدم، یاد همه ی آن روزها افتادم. یاد ساکت بودن ها و ترس از اعتراض همسایه ها؛ یاد انارهای حیاط مدرسه؛ یاد رنگ کردن در و دیوار و نیمکت های حیاط؛ یاد مسابقه با دیگ آب؛ یاد حسینیه ی آخر کوچه؛ یاد ساندویچ نیم متری خوردن ها و یاد کل کل کردن با سید حسن …

همیشه یاد بچه های شهید آقایی که می افتم دلم دردش می گیرد از دوری. نه از این بابت که معلم آن مدرسه بودم؛ از این رو که دوستم بودند و شاید دوست شان بودم.

با اینکه همیشه عقلم می گفت منحل شدنش از بودنش بهتر است؛ اما دیشب برای هزامین بار که عقلم را کنار گذاشتم، باز هم غصه ام گرفت از نبودنش؛ باز هم دلم برای آن روزها و آن دیوارها و آن آدم ها تنگ شد.

کاش مدرسه هوشمند شهید آقایی هم جشن غدیری داشت و دوباره دوستان قدیم را یک جا می دیدم.

سه – چهار سالی بود که در مفید تدریس نداشتم. امسال باز هم شده ام معلم راهنمایی مفید. تجربه ی بدی نیست. اما دردسرهای خودش را دارد. بچه های مفید با بقیه بچه ها هم فرق دارند هم ندارند.

مفیدی ها نسبت به بقیه بچه ها گیراتر و درسخوان تر هستند. اما یک دنیا مطلب هست که بقیه می دانند و مفیدی ها اصلا نشنیده اند.

با بچه های خاتم که بودم خیلی وقت ها بامرام بودن و شیطنت های طبیعی و نوجوانانه شان را با دقت تماشا می کردم و از بودن با آن ها لذت می بردم. اما بچه های مفید در پس شیطنت هاشان عقده ای نهفته است که هم خودشان را زجر می دهد هم اهالی مدرسه را. خوب شاید هر نوجوان دیگری هم این قدر فشار درسی و روحی را تحمل می کرد همینطور می شد.

اما هر طور که باشند – به قول صمد – خیار همان خیار است، حتی اگر گلخانه اش متفاوت باشد.

از سر و کار داشتن با بچه ها و روح پاک شان سرحال می شوم و نفسی تازه می کنم در این خراب آباد . . .