پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی ژانویه, 2009

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی‌درد، ندانی که چه دردیست

می‌شد تشنه از سر شط
بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور، می‌شد سیاهی‌هایی که دو سوی نهر، پشت درخت‌ها
بودند بشمارد و حساب کند که نمی‌شود.

شب پیش که فامیل‌هایش
در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند، می‌شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد
بزند: «می گویید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟».

زیرک و شجاع بود و هوای
همه‌چیز را داشت. پرچم را برای همین داده‌بودند دستش. می‌شد به او تکیه کرد. فقط
پای برادرش که به‌میان می‌آمد وضع فرق می‌کرد، حساب یادش می‌رفت.

یادش می‌رفت با دندان
نمی‌شود مشک را این همه راه برد. یادش می‌رفت همه سیاهی‌های پشت درخت‌ها تیر دارند
و عمود آهنی. یادش می‌رفت بی چشم و دست، اسب را نمی‌شود برد سمت خیمه‌ها.

می‌شد تشنه از سر شط
بلند نشود. می‌شد آب را نریزد روی آب.

ولی پای برادرش که به
میان می‌آمد ….

مجلس تنهایی – فرهنگسرای
خانواده