پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی دسامبر, 2008

لِیَجْزِیَهُمُ
اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن
یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ

تا
خدا بهتر از آنچه انجام می‌دادند، به ایشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بیفزاید،
و خدا هر که را بخواهد بی‌حساب روزی می‌دهد

سوره مبارکه نور – آیه ۳۸


ساختمان‌های پر حرف و خودنما، روی زمین‌هایی ساکت ساخته می‌شوند و گذر زمان، گرد
مرگ بر در و دیوار همه‌شان می‌پاشد.

 

بعضی
ساختمان‌ها آدم‌هایی را پناه می‌دهند که قلبشان می‌تپد برای جلوه‌گری بنا.

بعضی
ساختمان‌ها هم محیطی می‌شوند برای فعالیت بندگانی که گوش‌شان به پر حرفی در و دیوار
بدهکار نیست.

 

آن
بعضی‌ها، ارزش‌شان به در و دیواری است که روزی می‌ریزد و زمینی که بی‌حرف، شاهد
زوال میهمانانش خواهد ماند.

و این
بعضی‌ها ارزش‌شان به نفس گرم بندگانی است که خود باعث ارزش زمین و زمان و بناست.
بندگانی که هرگز نمی‌میرند و سبب زندگی بنا می‌شوند.

ادامه مطالعه …

اگر کنار خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد کمی صبر کنی و
تماشا، می‌بینی که آدم‌ها با لباس‌های مختلفی که می‌پوشند، خلق و خویی متفاوت پیدا
کرده‌اند. آنان که کفش‌پوشیده‌اند برای پیاده راه رفتن، با آن‌ها که موتور یا ماشین
پوشیده‌اند و در خیابان جولان می‌دهند؛ قابل قیاس نیستند.

دنیای موتور سوارها اما، دنیای متفاوت و جالبی است.
دنیایی که نه آرامش پیاده‌ها را دارد و نه خشونت و غرور سواره‌ها را.

موتور سوارها در کنار تمام قانون شکنی‌ها و بی
انضباطی‌هایی که مرتکب می‌شوند؛ بسیار صمیمی و خودمانی با هم برخورد می‌کنند. در
ترافیکی که اعصاب سنگ و آهن را خرد می‌کند، آن‌ها با هم صمیمانه صحبت می‌کنند، درد دل
می کنند، انگار از قبل همدیگر را می‌شناخته‌اند. یا گاهی که موتوری بی بنزین
می‌ماند یا خراب می‌شود، دیگر موتور سواران تنهایش نمی‌گذارند.

اما آنان که لباس آهنی چهار چرخ به تن دارند و با سرعت از کنار
هم عبور می کنند، با هم غریبه‌اند، کلمه‌ای بین‌شان رد و بدل نمی‌شود، انگار خود هم
مثل لباس‌شان از آهن ساخته شده‌اند. کمتر هم پیش می‌آید که یکی‌شان از حق خود!
بگذرد و راه را برای چند ثانیه به دیگری بسپارد.

با تمام این حرف‌ها، پیاده بودن در میان سواره‌ها و لبخند زدن به رفتارهای کودکانه‌شان،
صفای دیگری دارد!

معلم بودن
خیلی وقت‌ها چشمت را به روی خیلی وقایع می‌بندد.

وقتی به
عنوان معلم می‌روی سر کلاس و گوش مردم را به کار می‌گیری، شاید یادت برود که
مسؤولیت سنگینی در قبال وقت و عمر دانش‌آموزان بر دوشت افتاده؛ شاید یادت برود که
اگر بعد از کلاس با قبل از آن تفاوت نکرده‌باشند، عمرشان را تلف کرده‌ای.

وقتی به
عنوان معلم به مدرسه می‌روی و در جمع دانش‌آموزان قرار می‌گیری، شاید یادت برود
صحبت‌هایت می‌تواند آبروی کسی را در جمع رفقایش بریزد و امان از آبروی رفته . . .

وقتی به
عنوان معلم در دفتر دبیران می‌نشینی و راجع به اوضاع و احوال بچه‌ها با حرارت و
جدیت قضاوت می‌کنی، شاید یادت برود که الغیبَتُ اَشَدُ مِن کارهای بد بد !

. . . و
شاید یادت برود که هر کس ممکن است گاهی اشتباه کند و اگر قرار بود کسی با یک اشتباه
از آدمیزاد بودن خلع شود، خودمان اولین این افراد هستیم.

معلم بودن
و مسلمان بودن از هم دور نیست؛ فقط حواس جمع می‌خواهد و خواب سبک و صبر و بخشش.

خدایا . .
. بزرگی و خطاپوش