معلم بودن
خیلی وقتها چشمت را به روی خیلی وقایع میبندد.
وقتی به
عنوان معلم میروی سر کلاس و گوش مردم را به کار میگیری، شاید یادت برود که
مسؤولیت سنگینی در قبال وقت و عمر دانشآموزان بر دوشت افتاده؛ شاید یادت برود که
اگر بعد از کلاس با قبل از آن تفاوت نکردهباشند، عمرشان را تلف کردهای.
وقتی به
عنوان معلم به مدرسه میروی و در جمع دانشآموزان قرار میگیری، شاید یادت برود
صحبتهایت میتواند آبروی کسی را در جمع رفقایش بریزد و امان از آبروی رفته . . .
وقتی به
عنوان معلم در دفتر دبیران مینشینی و راجع به اوضاع و احوال بچهها با حرارت و
جدیت قضاوت میکنی، شاید یادت برود که الغیبَتُ اَشَدُ مِن کارهای بد بد !
. . . و
شاید یادت برود که هر کس ممکن است گاهی اشتباه کند و اگر قرار بود کسی با یک اشتباه
از آدمیزاد بودن خلع شود، خودمان اولین این افراد هستیم.
معلم بودن
و مسلمان بودن از هم دور نیست؛ فقط حواس جمع میخواهد و خواب سبک و صبر و بخشش.
خدایا . .
. بزرگی و خطاپوش