پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی ژوئن, 2008

معلم باید استاد اخلاق داشته‌باشد، مبادا دیگرانی را که با او همراه می‌شوند به پرتگاه بکشاند.

روزی، روزگاری بود حوالی همین روزگاری که در آن عمر
می‌گذرانیم؛ گرم و دلنشین بود و پر رنگ و رنگارنگ.

آن روزها که فکر نمی‌کنم زیاد از به‌یاد آوردنش
خوشحال شویم، روزهایی که معنای « مگا پیکسل » را – مثل همین امروز – نمی
دانستیم؛ نه تلفن همراه داشتیم، نه دوربین‌های عجیب و غریب.

آن روزها اگر برای کسی دلتنگ می‌شدیم، می نشستیم و
نامه‌ای با خط خودمان می نوشتیم؛ نامه‌هایی که اگر نویسنده‌اش موقع نوشتن غمگین
بود، از چروک گوشه‌ای از نامه، می‌شد اشک غمش را فهمید. نامه‌ای که اگر نویسنده‌اش
عجول یا عصبانی بود، از روی خط آشفته‌اش می‌شد فهمید. نامه‌ای که اگر نویسنده‌اش
عاشق هم بود، از روی منحنی‌های لطیف کلماتش، عشقش رسوا می‌شد. نامه‌ای که به دل
می‌نشست
.

آن روزها اگر سفری در پیش بود، دوربینی فراهم
می‌کردیم تا با ۲۴ یا ۳۶ فریم عکس، سفرمان را ماندگار کنیم. آن روزها عکس گرفتن و
مستندسازی، حاشیه‌ی سفر بود. عکس گرفتن آنقدر مهم نبود که کسی را از دیدن اطراف
محروم
کند. همان عکس‌ها را هم، چنان با دقت و آرامش می‌گرفتیم که لذت
عکاسی را بچشیم.

آن روزها در سفر، همه‌جا را می‌دیدی، شهر جدیدی
می‌شناختی، در کنارش هم چند عکس خلق می‌شد تا اگر بعدها فراموشی به سراغت می‌آمد،
عکس‌ها کمکی باشد برای به خاطر آوردن. اما امروز، اینقدر سرگرم عکس گرفتن
شده‌ایم که چیزی از وقایع اطراف نمی‌فهمیم، وقتی همه چیز تمام شد، سعی می کنیم با
دیدن عکس‌ها، واقعه را بازسازی کنیم. غافل از اینکه زاویه دید دوربین در همان یک
لحظه‌ای
که ثبت می‌کند، خیلی محدودتر از چشم خودمان بوده است. این روزها، عکس
خوب را هم فراموش کرده‌ایم و به همین عکس‌های بی کیفیت و محوی که با تلفن همراه
گران‌قیمت مان می‌گیریم، دل خوش کرده ایم؛ دیگر سلیقه‌مان به همین تصاویر گنگ و
بی‌مصرف رضایت داده‌است.

امروز، در این روزگاری که در آن عمر می‌گذرانیم، از
تمام فناوری‌های روز دنیا، با کمترین هزینه و دردسر استفاده می‌کنیم، اما فراموش
کرده‌ایم خوبی‌های امکانات محدود گذشته را همراه خود، به این روزگار کم‌رنگ پر زرق
و برق بیاوریم. حالا مجبوریم در حسرت آن نامه های خاموش پرحرف آن روزگار، کلمات
نامه برقی‌مان را با شکلک‌های یاهو وصله بزنیم، شاید بتواند کمی از احساس را منتقل کند!

تلویزیون
(TV) جعبه‌ای است که سال‌های سال است محیط خانواده‌ها را
به تسخیر درآورده است. در این سال‌ها صدا و سیمای ما هم فراز و نشیب زیادی
داشته‌است. با این حال، قالب کلی برنامه‌ها تغییر زیادی نکرده‌است و می توان
برنامه‌های رایج را دسته‌بندی کرد و نکاتی را به عنوان خصوصیات آن در سال‌های قبل
مشخص کرد، مانند این نکات:

هر
لحظه‌ای که تلویزیون را روشن کنید، حداقل دو شبکه، برنامه سخنرانی یا مصاحبه
انفرادی  پخش می کنند. انگار تعریف برنامه علمی این است که یک استاد دعوت کنیم
و او مردم را آموزش دهد!


برنامه‌هایی که برای درگذشت اهالی صدا و سیما تهیه می‌شود، جزو پر سر و صدا ترین
برنامه‌هایی است که بارها در طول روز هم تکرار می‌شود؛ درست است که مرگ دوستان سخت
است، اما باید در نظر داشت که رسانه ملی قرار است برای ملت باشد، نه تابلوی اعلانات
اهالی صدا و سیما. البته قبول دارم که خیلی سخت است وسیله‌ای عمومی در اختیار انسان
باشد و نفع شخصی را در آن وارد نکند.

یکی از
نکات جالب برنامه‌های تلویزیون، مصاحبه با بازیگران و ورزشکاران است. بسیار
دیده‌ایم که بازیگری یا ورزشکاری را دعوت کرده‌اند و درباره دلایل وجوب شرکت در
انتخابات یا راهکار قهرمانی تیم ملی در جام جهانی از این بندگان خدا سؤال
نموده‌اند! کسی هم نمی‌پرسد مگر حیطه معلومات این دوست عزیز، به این مسائل ربطی
دارد. جالب تر اینجاست که این مهمانان نیز با تمام توان، به پاسخگویی مبادرت می
ورزند و ابایی از ابراز نظر در مورد مسائلی که تخصص‌شان نیست، ندارند.

به نظر
بنده، مجریان شبکه ملی، از جالب‌ترین عناصر برنامه‌های صدا و سیما هستند. بعضی از مجریان
جدید و جوانی که در این عرصه قدم نهاده‌اند، به طرز بسیار تابلویی، شور جوانی (از نوع خاصش) و
شیطنت‌های جوانان امروز در رفتار و گفتارشان موج می زند؛ اما در ولادت‌ها و
شهادت‌ها و مناسبت‌های خاص، آنچنان رنگ عوض می کنند که گمان می کنیم سال‌هاست مبلغ
و دلباخته تک‌تک ائمه و آرمان های انقلاب هستند.

تبلیغات
صدا و سیما، بیشتر مردم را از موضوع زده می کند تا راغب، نمونه‌اش هم تبلیغات انتخابات اخیر
که به کودکانه‌ترین شکل ممکن و به شیوه تخریبی سعی در ترغیب مردم داشت. از معدود شیوه
جالب تبلیغات انتخاباتی که در این دوره دیدم، شیوه غیر مستقیم برنامه « مردم ایران
سلام » بود. کاش متولیان زحمت می کشیدند و وقتی برای فکر کردن در نظر می‌گرفتند و
راه‌های جدیدتری برای تنویر افکار عمومی کشف می کردند.

به هر
حال، با اینکه افراد بی‌سوادی مثل بنده هستند که روزی نیم ساعت هم صرف دیدن این
برنامه‌ها نمی‌کنند؛ اما تلویزیون دوست یا دشمنی است که نمی‌توان انکارش کرد.

امیدوارم
متخصصانی پیدا شوند که بتوانند در لایه‌های فکری مسؤولان خوش‌فکر صدا و سیما وارد
شوند و کاری اساسی کنند. قبل از اینکه …

اشکالی در وبلاگ‌های
رازدل، باعث شده بود که بعضی از امکانات وبلاگ‌ها از کار بیفته. یک نمونه اش بخش
نظرات!

به هر حال این نقص
مرتفع شد و وبلاگ‌های رازدل، فعال شدند. الحمدلله.

توی این مدت چند بار
وسوسه شدم که وبلاگ رو به روز کنم. اما دیدم یه مدت به روز نشه هم بد نیست. تجربه‌ی
بی‌وبلاگ بودن خیلی تجربه‌ی خوبیه؛ مثل بی‌موبایل بودن!

اتفاقاتی که باعث شد
وسوسه بشم، این اتفاقات بود:

  • سخنرانی دکتر
    خلیجی در مراسم روز معلم خاتم؛
    دکتر
    خیلی قشنگ روحیات معلمان رو توصیف کرد. اینجاست که فرق مؤسسی که خودش معلم باشه
    با مؤسسی که معلمی رو فراموش کرده باشه! معلوم میشه.

  • روزهای آخر کلاس
    رایانه‌ام در این سال تحصیلی؛
    پایان
    ظاهری روزهایی خوش که این روزها می‌فهمم فقط برای من نبوده، بلکه برای بچه‌ها
    هم روزهای خاطره‌انگیزی بوده. روز آخر کلاس، بچه‌ها برایم نوشتند و بهترین
    یادگار این سال‌های معلمی برایم خلق شد. دلم برای این سال و این بچه‌ها خیلی
    تنگ خواهد شد. شاید بعدها چند تکه از نوشته‌های بچه‌ها را اینجا نوشتم. شاید.

  • جشن تکلیف
    بچه‌های پایه سوم؛
    دیدن بچه‌ها که تا
    چند روز یادشان است که مکلف شده‌اند، حسابی خاطرات سال سوم راهنمایی خودم را
    زنده کرد.

  • ماجرای امتحان
    رایانه‌ای که جز دانش‌آموزان، کسی در مدرسه نمی دانست آخر اردیبهشت برگزار
    خواهد شد؛
    یک ترم برای نو بودن ساختار
    سؤالات فکر کرده بودم و برنامه‌ریزی، اما وقت نشد طراحی‌شان کنم. اگر یک هفته
    هم وقت داشتم بد نبود، اما یک نصفه روز برای طراحی سؤالات هدفدار، خیلی کم بود.

  • آزمون ورودی
    مدارس و لطمه‌هایی که به دانش‌آموزان می زند؛

    هر سال همین موقع‌ها ذهنم را درگیر می‌کند. چه می‌شود کرد؟

خیلی خوب شد که وبلاگ
خراب بود، وگرنه سرتان را با این موضوعات درد می‌آوردم.