پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی نوامبر, 2007

هر ظرفی
را ظرفیتی است متناهی. اگر قصد کنی بیش از ظرفیت انباشته‌اش کنی؛ باید منتظر لبریز
شدنش باشی.

کمال هر
ظرف، « به قدر ظرفیت » پرشدن است.

اگر دیدی
ظرفی خواهان ظرفیت بیشتری است، بیشتر از قبل انباشته‌اش کن؛ تا جایی که یقین داری باز هم
لبریز نخواهد شد …




وَمَنْ
أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ
الْقِیَامَةِ أَعْمَی‏
و هر کس از یاد من دل
بگرداند، در حقیقت ، زندگى تنگ[ و سختى ] خواهد داشت،
و روز رستاخیز او را نابینا
محشور مى کنیم.



… وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى
اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ …
و از جایى که حسابش
را نمى کند، به او روزى مى رساند،
و هر کس بر خدا اعتماد کند او براى وى بس است.

 

از این واضح‌تر باید
بگن تا حساب کار بیاد دست‌مون؟

همه‌مون
عادت کردیم به مال حروم. من، تو، راننده تاکسی، کارمند، رفتگر، معلم، مدیر …
همه‌مون. انصاف غریبه شده برامون.

حالا کی
چوب باصدا و بی‌صداش رو بخوریم … خدا خودش به دادمون برسه.

آدم!
باید هرچند وقت یک‌بار و منظم موعظه بشه؛ تذکر بشنوه. بدون گوشمالی محاله آدم
بمونه. خدا وکیلی چقدر وقت می‌ذاریم که موعظه بشیم؟ اصلا چقدر برامون مهمه که حتما
موعظه بشیم؟!

همه‌ی
وقت‌مون میره برای کار و کلاس و درس و گاهی هم تفریح‌های … اصلا وقت نمی‌کنیم فکر
کنیم به خودمون و آدم! بودن‌مون. وقت برکت نداره توی شهر…

با اینکه
سخته، با اینکه شلوغی شهر نمی‌ذاره؛ اما فقط یک دقیقه صبر کن. نگاه کن ببین کجاییم
و کجا داریم می‌ریم چنین شتابان …

۱- عذر
مرا در تأخیر در به روز رسانی بپذیرید. چند روز بود بخش مدیریت مجموعه وبلاگ‌های
رازدل از کار افتاده بود. امروز هم خود به خود درست شد!

۲- همیشه
از اداهای قبل از پرواز مهمانداران هواپیما خنده‌ام می‌گیره. یاد هادی فرقانی
می‌افتم و آنتونوف‌های دربستیِ جهادیِ بم. برای اینکه بتونم برم مشهد و سر کار هم
غیبت نداشته باشم، مجبور شدم دیرتر برم و با هواپیما. آخر پرواز، خلبان از مسافران
کابین جلو خواست که آخر پیاده بشن تا تعادل هواپیما حفظ بشه! باز هم یاد هواپیماهای
گوسفندی خودمون افتادم که التماس می‌کردن یه گوشه‌ی هواپیما تجمع نکنیم. ما هم که
مفیدی …

۳- ساعت
۲۴ رسیدم اردوگاه. حوصله‌ی خوابیدن هم ندارم. کاش نزدیک بودیم به حرم. دلم خیلی تنگ
شده. آقای سیفی با صدای من و علی که صحبت می‌کردیم بیدار شد. اولین چیزی که پرسید
این بود که شام خوردم یا نه!

۴- چه
آرامشی داره نصف شب‌های اردو. بچه‌هایی که تا چند ساعت پیش از در و دیوار بالا
می‌رفتن، حالا آروم خوابیدن و هیچ غمی ندارن. هر از چند گاهی یکی از بچه‌ها توی
خواب حرف می‌زنه، یکی خروپف می‌کنه، یکی بلند میشه و خواب‌آلود می‌خوره به در و
دیوار! یکی گرمشه نمی‌تونه بخوابه، یکی دمپاییش گم شده توی تاریکی، یکی از سرما جمع
شده توی خودش، یکی تشنه‌اس، یکی فکر می‌کنه سر درد داره! دنیایی دارن بچه‌ها …

۵-
همه‌اش غصه‌ام گرفته بود که فقط یه روز مهمون آقا هستم … بلیط گیرم نیومد برگردم،
سه روز موندم …

قربون
کبوترای حرمت امام رضا
قربون این‌همه لطف و کرمت امام رضا

۱-
بالاخره رفتیم بشاگرد و برگشتیم. عصر رفتم پیش آقای مرادی ( نوروزی پ ۳۷ ). پرونده
پزشکی مقداد رو گرفتم که نتیجه آزمایش رو ببریم پیش دکتر. آقای مرادی وقتی فهمید
صبح از بشاگرد برگشتیم حسابی دلش گرفت. توی چشماش دلتنگی موج برداشت. ده سالی میشه
که تهران ساکن شده. کلی راجع‌به تغییرات جدید بشاگرد حرف زدیم. غربت خیلی زجرآوره
… اون یکی دو روزی که مقداد تهران بود، وقتم برکت داشت …

ادامه مطالعه …