پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی آوریل, 2007


بچه‌ها نه ترس دارند، نه ملاحظه، نه آینده‌نگری، نه …

درعوض
به‌مقدار نامحدودی انرژی دارند. فقط می‌دوند و شیطنت می‌کنند و از در و دیوار
بالامی‌روند …

کم
کم با گذر زمان، این انرژی به چیزهای غریبی تبدیل می‌شود.


تبدیل می‌شود به دوز و کلک، به ریا، به مال مردم خوردن، به …

کاش کودکی‌مان را گم
نمی‌کردیم.

شُکر

اردیبهشت ۱


همیشه دوست داشتم توی کولاک بمونم. سرما، دید محدود و امید …

روزمره‌جات

فروردین ۲۵

۱
روایتِ راوی کار هر کس نیست. فقط کارِ
راوی
جماعت
است و بس.


۲

شهر همیشه خاکستری است. رنگِ سنگ؛ رنگِ
سیمان. بهار و زمستان و باران و آفتاب هم ندارد. همیشه همان رنگ است.
خانه‌های کویر اما، با باران رنگ عوض می‌کنند؛ بهار را می‌فهمند؛ تابستان را خسته
می‌کنند.

۳
چهره‌ی امروز از آیینه‌ی فردا خوش است

۴


معراجیان از شط خون معراج کردند …


وداع کعبه‌ی جان چون
توان‌کرد


فراقش
بر دل آسان چون توان‌کرد


طبیبم می‌رود من درد خود
را


نمی‌دانم که درمان چون
توان‌کرد


مرا عهدی است کاندر پاش
میرم


خلاف عهد و پیمان چون
توان‌کرد


مرا گویند پنهان دار رازش


غم عشق است پنهان چون
توان‌کرد


گرفتم راز دل بتوان نهفتن


دوای چشم گریان چون
توان‌کرد