پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی اکتبر, 2006

مسافرت مشهد - عید فطر 85

  • نفرت، واژه ی خوبی
    نیست؛ نفرت داشتن هم فعل خوبی نیست. اما به وضوح، متنفرم از انسان هایی که دوست
    دارند همه چیز و همه کس را بخرند.
    در شغل ما نفرت جایگاهی ندارد. از همین بی جایگاهی می توان حدس زد که وجود چنین
    تفکرات نفرت برانگیزی در مدرسه، چقدر غیر قابل تحمل است.
     

  • دوبار در هفته لذت
    می برم از معلم بودن. لذت می برم وقتی از محیطی که دانش آموزانش طاقت ندارند با
    نان و پنیر افطار کنند و بدون نوشابه سحری بخورند، قدم به محیطی می گذارم که
    دانش آموزانش نه ریا و فریب را می شناسند، نه تقوا و ایمان را . . .
     

  • امروز یکی از بچه
    های با مرام دوره ۳۰ تماس گرفت تا برای افطار دوره شان دعوتم کند. خوشبختانه
    افطارشان همزمان است با افتتاحیه مسابقات قرآن دبیرستان ۳٫ اگر این تلاقی نبود،
    می ماندم چطور دعوتش را رد کنم.
    هر قدر هم وجدان کاری را کنار بگذارم، نمی توانم به بچه ها بگویم به جایی رسیده
    ام که می خواهم به هر بهانه ای رنگ آبی جدید و براق ولی بی روح را از ذهنم محو
    کنم تا بتوانم رنگ سبز قدیمی اما پر محتوا را به یاد آورم و به یاد داشته باشم.
    دیوارهای سبز دبیرستان ۳، خاطرات زیادی را به یادم می آورد. شاید همین رنگش مرا
    به دام انداخت.
     

  • یک ماه است کسی مرا
    آنجا ندیده است. یک ماه است از رنگ آبی و بنفش دور مانده ام . . .

از
موقعیت خاصی که داشتم سوءاستفاده کردم. شاید بهتر بود اجازه می دادم همه چیز روال
عادی خودش رو طی کنه. شاید بدون مداخله هم اتفاق خوبی که منتظرم بیفته، می افتاد.

بیست و هشتم شهریور، تلویزیون فیلم

« باشگاه امپراطوری »
رو پخش کرد. معلم توی فیلم هم، از موقعیتش برای موفقیت
یکی از بچه ها استفاده کرد. اما سال ها بعد، دید که با این کار مسیر زندگی کسی
تغییر نکرد. امیدوارم سی سال طول نکشه تا نتیجه کارم رو ببینم.

معلمی سخت تر از این حرفاس . . .

بگذار زمین بال هایم را به خودش بدوزد

هنر انسان،
« بی بال پریدن » است