پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی آگوست, 2006


لبنان، آتش، خون … مقاومت.


بیروت، ضاحیه، شیاح … مصطفی چمران.


مارون الراس، بنت جبیل، تل المسعود … صلاح غندور.


طیبه، رب ثلاثین، عدیسه … علی اشمر.


کفرکلا، بوابه فاطمه، مرجعیون … حر عاملی.


جبل عامل، صور، صیدا … امام موسی صدر.


اقلیم التفاح، جبل صافی، نبطیه، شیخ راغب حرب.


دره بقاع، بعلبک، نبی شیث … سیدعباس موسوی.


امام موسی صدر، امام خمینی، آیت الله خامنه ای …
سیدحسن نصرالله.


خاک همان خاک است، ولی پنداری خداوند سبحان، گل بعضی
ها را از آنجا سرشته است.


چه سری دارد خاک لبنان که تا این اندازه صهیونیست ها
در پی اشغال آنند؟!


صهیون خونریز، پشت سر هم " قانا " می آفریند.


فانتوم های آمریکایی، بمب های فرانسوی بر سر روستاها
می پراکنند بلکه تخم کینه نسبت به حزب الله را بیشتر بکارند!


ناوهای صهیونیستی، آخرین تکنولوژی نظامی بشریت مفسده
جو را بر سر کودکان چند روزه و چند ماهه که در خواب ناز خفته اند، می گسترانند، تا
زندگی در نظم نوین جهانی را به خوابشان آورند.


سیدحسن، بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود و خمینی گونه،
با زبان بی زبانی، ندا می دهد:


"حسینیان، آماده باشید … لبنان کربلاست …"


چقدر بی غیرت شده ایم…


نه ببخشید. به شما برنخورد.


حاضرم در هر دادگاهی هم ثابت کنم منظورم این بود که
من چقدر بی غیرت شده ام!!!


لبنان کربلاست …


لبنان کربلاست و …


من دنبال جلو افتادن سفر عمره ام به گرد خانه خدا!


لبنان کربلاست و …


من در پی چاپ عکس جوان پسند سیدحسن بر روی تی شرت.


لبنان کربلاست و …


من در فکر افتتاح سایت اینترنتی ای که قولش را داده
ام و حقوقش زیر دندانم مزه کرده است.


لبنان کربلاست و …


من … بی غیرت و پر رو، آرام و بی هیچ دغدغه ای،
کنار همسر خود آرام گرفته ام و کادوی روز پدر را می گشایم.


لبنان کربلاست و …


من … بی حیا و بی تفاوت، با فرزندانم می خندم و
کشتی می گیرم.


لبنان کربلاست و …


من … که سال هاست وجدانم را چوب حراج زده ام، دنبال
شغل نان و آب دارتری هستم.


لبنان کربلاست و …


من … خونسرد ولی راستش کمی عصبانی، در پی توجیه
پسرم که حالا دیگر قدش از خودم بلندتر شده، هستم که : عزیزم ریش به قیافه ات بیشتر
می آید.


لبنان کربلاست و …


من … بی خیال و بی توجه، فکر ثبت نام پسر کوچکم در
کلاس زبان هستم تا وقتی که بزرگ شد، بهتر بتواند در عرصه نوین حیات، اظهار وجود
کند.


لبنان کربلاست و …


من … به فکر چراغانی سرکوچه مان به مناسبت نیمه
شعبان هستم.


راستی، امسال که لبنان و شیعیان این گونه در خون غوطه
ورند، عید نیمه شعبان داریم؟!


لبنان کربلاست و …


من … با همه توان و عصبانیتم، به حضور در میدان
فلسطین و چند تا شعار مرگ بر اسرائیل قناعت می کنم. تازه اگر جزو ماموریت اداری ام
ثبت شود!


لبنان کربلاست و …


من … مثلا هنرمند مسلمان، که دیگر سوژه دفاع مقدس
کم آورده ام، دنبال ساخت فیلم عشق های مثلثی خودم هستم.


لبنان کربلاست و …


من … بی رگ، دنبال چاپ عکس زیباتری از فلان هنرپیشه
مطرح سینما هستم تا فروش مجله ام بالاتر برود.


لبنان کربلاست و …


من … بچه مسلمان و … دنبال تیغ کشی بیشتر از
بنیاد حفظ آثار، بنیاد شهید و همه نهادهای فرهنگی هستم تا با صرف ده ها میلیون
تومان، چهارتا پوستر شهید و یک کتاب چهل صفحه ای و یک مجله داخلی کودکانه منتشر
کنم.


لبنان کربلاست و …


من …


لبنان کربلاست و …


من …


لبنان کربلاست و …


من … احساس می کنم دهانم تلخ شده. احساس یک فحش
رکیک گوشه لپ گیر کرده. احساس می کنم چیزی توی دهانم وول می خورد. فکر می کنم چیزی
داخل دهانم اضافی است…


لبنان کربلاست و …


من … جلوی آینه که می روم تا موهای قشنگ و محاسن
مشکی و پرپشتم را شانه کنم و خود را عطر آگین سازم، ناخواسته چیزی مثل کف و تف، از
دهانم خارج می شود و بر چهره ام می پاشد.


نمی دانم چرا صورتم خیس شد!


لبنان کربلاست و …


من …


لبنان کربلاست و …


راستی تو چطوری؟


چه می کنی خوش غیرت!؟


به نقل از «

خاطرات جبهه
» – حمید
داوود آبادی

جهادی تموم شد.
با جهادی خیلی چیزهای خوب تموم شد؛ خیلی چیزهایی که باید یک سال صبر کنیم تا شاید
دوباره بریم جهادی و دوباره ازشون لذت ببریم. مگر اینکه سعی کنیم «
جهادگر » بمونیم
و به یاد « جهادی » باشیم.

حسینیه بُزن آباد - جهادی قائن 85جهادی خیلی سوغاتی داشت برامون: نماز اول وقت خوندن، خاکی بودن، رفیق واقعی داشتن،
بیکار نبودن، سحرخیز بودن، خاکی و ساده بودن، گناه نکردن، همدرد مردم بودن، بنز
سوار نشدن، گرما و عطش چشیدن، شوخی کردن بدون آزار دوستان؛ همه ی این ها و خیلی
چیزای دیگه با جهادی تموم میشه؛ اگه جهادی رو فراموش کنیم.
دیگه توی تهران سخته آدم حسابی باشیم. سخته توی صحبت مون غیبت نکنیم. سخته طوری
شوخی کنیم که کسی ناراحت نشه. سخته همدیگه رو با لقب صدا نکنیم. سخته به بزرگ تر از
خودمون احترام بذاریم. سخته کسانی رو که زیردستمون هستن به اندازه رییس مون تحویل
بگیریم. سخته به هموطن مون خدمت کنیم. سخته اگه کاری زمین مونده بدون اینکه بهمون
بگن انجامش بدیم. سخته به جای اینکه پای تلویزیون بشینیم، کتاب بخونیم. سخته به جای
اینکه توی اینترنت وقت تلف کنیم، با دوستان مون باشیم.
خیلی چیزا توی تهران سخته. اما دیدیم که غیر ممکن نیست. فقط سخته. فقط همین. جهادی
هم لذت بخشه چون سخته. پس همه ی این کارهای سخت می تونه برامون لذت بخش باشه. فقط
اراده می خواد. فقط همین.

جهادی تموم شد. اما خیلی چیزا برامون گذاشت. خدا کنه
مولا عنایت کنه و لذت جهادی
دیرتر از زیر زبونمون بره. بیا هر شب قبل از خواب بگیم « مولای، انی ببابک » تا
یادمون نره چه روزهای خوبی داشتیم . . .

چند سال پیش از این؛
وطنم تهران بود.

همه ی تهران هم نبود.
فقط محله ی خودمان بود و شاید حوالی مدرسه. روزهایی هم که به میهمانی اقوام می
رفتیم مسافرت بود برایم.

اگر در محله ای دیگر
اتفاقی میفتاد اهمیت خاصی نداشت. برایم خبری بود مثل همه ی اخبار روزنامه ها و
تلویزیون.

اگر پشت چراغ می ماندیم
و کنار خیابان کودکی را می دیدم، غریبه ای بود که دردش مخصوص خودش بود. ربطی به من
نداشت.

اگر صبح ها که با اذان
از خانه خارج می شدم، از کنار رفتگر می گذشتم، او را کارمندی می دیدم که از محله
های جنوبی شهر آمده و در حال انجام وظیفه اش است و باید به ما خدمت کند.

 اما امروز وطنم بزرگ تر
است و درد هموطنانم درد من.


امروز برای رفتن به
گناباد لحظه شماری می کنم. چون دلم برای وطنم تنگ شده است. وطنی که تابستان گذشته
برای ساختنش به آنجا رفته بودیم.


 امروز آرزوی دیدار
دوباره ی سرخس را دارم و دوست دارم ببینم روستاهایی که پانزده روز را در آنها زندگی
کردیم چه وضعی دارند.

امروز بسیاری از وقتم
را با مرور خاطرات خورموج و کاکی و دلوار و شمبه و باغان و چاوشی و گزدراز و ماری و
گلستان و کردوان و زیرآهک و بوجیکدان و نخل های بوشهر می گذرانم.

امروز وقتی تلویزیون
خبری از بم و محمدآباد ریگان و بروات و نارتیج و روستایی که تازه در کرمان کشف شده،
پخش می کند، با دقتی بی نظیر گوش می کنم و سعی می کنم به خاطرش بسپارم.

امروز وقتی با

مقداد
در مورد مسافرت بروبچه های دانشگاه یزد صحبت می کنیم و مشکلات روستاهای
اطراف یاسوج، با تمام توان به رفع مشکلات آنان فکر می کنم و امید دارم که در بتوانم
در رفع گوشه ای از این مشکلات مؤثر باشم.


امروز وطنم تهران نیست.
تهران محلی است که یازده ماه از سال تحملش می کنم – و او هم مرا ! – تا بتوانم یک
ماه از سال را دور از تهران باشم.

امروز وطنم ایران است.
ایرانی که با مسافرت های جهادی شناختمش. دلم در گوشه گوشه ی ایران مانده است؛ و
ایرانیانی که در روستاهای وطنم زندگی می کنند خانواده ای هستند که لحظه ی سال تحویل
را با اشتیاق کنارشان می گذرانم.


هفته ی آینده،
مسافرت
جهادی
دیگری شروع می شود. مسافرتی که امیدوارم آخرین جهادی عمرم نباشد؛ و امیدوارم
همراه خوبی برای

علی آقا مربی
باشم.

به امید روزی که وطنم
فقط ایران نباشد و وطنی به وسعت جهان اسلام داشته باشم.

به جای تمام دوستانی که
التماس دعا دارند بیل می زنم. به خصوص به جای

آرش
که قول داده به جای ما خانه ی خدا را زیارت کند. خب برادر شده ایم برای
همین دیگر !!!


ای که هر دم از علی دم میزنی

بر یتیمان علی سر می زنی؟

بـر یـتـیـمـان عـلی پـرداخـتـن

بهتر از هفتاد مسجد ساختن

 

به بادها
بسپار
از
قانا نگذرند

   
 

مبادا
بوی جنازه های سوخته

 
   

عیش
جهانیان را
خراب کند

 

سروده ی
عباس محمدی
به نقل از «سجیل»

 

نظری کامل
تر از متن:

  • شاید باید بگوییم:
    مبادا صدای عیش جهانیان به آنها
    برسد!
    تا گمان نکنند انسانیت مرده است

ارسال توسط:
محمد حسین