پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی دسامبر, 2005

جمعه ۹ دی ۱۳۸۴

گردی در افقبعضی شیرینی ها خیلی زود توی زندگی حل می شه. بعضی شیرینی ها این قدر شیرینه که همیشه تو ذهن آدم می مونه.

بعضی تلخی ها سریع تر از حد تصور از بین می ره. بعضی تلخی ها هم مزه اش همیشه رو زبون آدم می مونه.

بعضی غم ها زود رنگ می بازه. بعضی غم ها اما کمر آدم رو می شکنه.

بعضی وقایع، چه خوب چه بد؛ همیشه تو ذهن آدم می مونه.

مراسم تشییع و تدفین « سید »، تلخ و شیرین و غم انگیز و به یاد ماندنی بود. همه از نوع دومش. با تمام مراسم های دنیا فرق داشت.

امروز مراسم تدفین سیدی دیگر بود. خدا رحمتش کند و به فرزندانش صبر دهد. سر مزار سید هم رفتیم. خانواده اش هم بودند. پدر سید را که می بینم صبر را درک می کنم.

ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری می رسد

دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴

از اون شب بارها اومدم تو صفحه ی مدیریت که چیزی بنویسم. اما نتونستم. بارها نوشتم ولی ذخیره نکردم. این مدت خیلی سخت گذشت. کلاس رایانه ی خلوت خیلی سخت گذشت. تو آمار و ریاضی یک از سی و هفت، درصد زیادی نیست. اما وقتی میری سر کلاس غیبت یک نفر هم کاملا مشخصه. تو این مدت بچه ها هم عوض شدن. درس خوندنشون هم عوض شده. رفاقت هاشون هم عوض شده. دوران سختی بود.

پنجشنبه با صمد و رضا رفتیم بهشت زهرا. کم کم جاهایی که باید سر بزنیم زیاد شده. اما آدرس ها با زیاد شدن از یاد آدم نمی ره. شماره قطعه ها فراموشم نمی شه. کم کم آشناهایم توی بهشت زهرا بیشتر از شهر میشه. کم کم توی شهر غریبه می شیم و مجبور می شیم از شهر بریم. آدم تنها، کاری ازش شاخته نیست. انسان موجودی است اجتماعی!

تا یک هفته پس زمینه ی ویندوز عکسی بود که توی اردوی کرج سال دوم دوره سی گرفته بودم. سر کلاس که خواستم برم برش داشتم که یه وقت . . .

توی مجلس ختم میرمحمدی قرآن حزبی می دادن که حاضرین بخونن. قرآن را گرفتم و باز کردم. سوره مبارکه بقره آیه ۴۴٫ خشکم زد. یقین دارم بچه هایی که سر کلاس ما هستن خیلی کارشون درست تر از ماست.

با اینکه باد وزیدن گرفته و کم کم بارون هم میاد؛ اما من هنوز . . .

به قسمت آلبوم عکس های وبلاگ عکس های سید را هم اضافه کردم که جلوی باد و بارون گرفته بشه.

امیدوارم دعامون کنن

جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴

  • خیلی شنیده ایم که اولیاءالله بین مردم هستند و کسی اونا رو نمی شناسه و مثل بقیه مردم زندگی می کنن. اوقاتی هست که وقتی زندگی رو مرور می کنی یقین می کنی که … اما حیف که … خدا به داد ما برسه … ذهنم خالی نمیشه. چرا باد نمیاد؟

  • فردا با پایه سوم کلاس رایانه دارم. سخته …

چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴

سلام امام رضا؛

تولدتان مبارک؛ چشم پدرتان روشن، مادرتان به سلامت.

خوش آمدید به دنیا؛ با طلوعتان جهان ما را منور فرمودید. قدم روی چشم ما گذاشتید. قدم میانِ دلِ ما گذاشتید.

ای دل، بیا سفر به حریمِ رضا کنیم وز این طریق، کسبِ رضای خدا کنیم

همچون کبوترانِ حرم، در فضای نور خود را از این کدورتِ دنیا، رها کنیم

سلام امام رضا؛

چقدر دلمان برای مشهدتان تنگ شده است.

چقدر دلمان هوای صحن و سرایتان را دارد:

از دور قدم‌زنان بیاییم، چشممان را بدوزیم به گنبد طلایی و گلدسته‌ها و آن گنبدِ آبیِ بزرگ، از دور زیرِ لب ذکر بگوییم. واردِ حرم بِشَویم، دستمان را بگذاریم رویِ سینه، تعظیم کنیم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی و رحمه الله و برکاته»، آرام آرام جلو بیاییم، توی آن حوضِ قشنگِ سنگی وضو بگیریم، بوسه‌ای بر در بزنیم، کفش‌ها را بِکَنیم و بر خاک بیافتیم.

شکر خدا که بر درت آمدم…

سلام امام رضا؛

چقدر دلمان برایتان تنگ شده بود:

ز تار و پود جان فریاد دارم هوای صحنِ گوهرشاد دارم

سلام امام رضا؛

امروز قرار بود این جا جشن میلادتان را بگیریم. همه خوشحال باشیم. همه خوشحالی کنیم. می‌دانید که؟ ما به شادی شما شادیم و به ناراحتی‌تان ناراحت.

همه چیز را آماده کرده‌بودیم. داده بودیم جلوی در را چراغانی کنند، در و دیوار را پارچه زده بودیم، کاغذ چسبانده بودیم که: «روزِ فرخنده‌ی میلادِ رضاست…» دل توی دلمان نبود که امروز برسد و عرض ادب کنیم. لباس‌های نوی مان را گذاشته بودیم دمِ دست که امروز بپوشیم. عطر بزنیم و خوش‌بو باشیم. خوشحال باشیم و خوشحالی کنیم. می‌دانید که؟

یک جهان خاطره می‌آورد احوالِ خزان

جویبار است که از جورِ خزان می‌نالد با نوایی که دلِ کوه، از

سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۴