پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی سپتامبر, 2005

بعضی وقت‌ها به تو حسودیم می‌شود. همیشه خودم را بی‌لیاقت می‌دانم. اما تو را یک پادشاه.
در روز تولدت، تمام قرص ماه پیداست. خیلی عجیب است؛ یعنی حتی ماه هم تو را دوست دارد. شاید تولد من فراموش بشود. ولی یک هفته قبل از تولد تو همه جا نورباران است.
چرا ماه مرا دوست ندارد؟ چرا هیچ‌کس منتظر من نیست؟ چرا؛ یک نفر هست، که به او خیلی دل بسته‌ام . دوستش دارم. عشق را در چهره‌اش می‌بینم. ولی انگار این بار هم عشق یک‌طرفه است. همیشه به‌ش گفته‌ام که هر وقت چیزی برای فکر‌کردن نداشتی به این فکر‌کن که یک غلام حقیر بر روی این کره خاکی متعلق به توست . به‌ش گفته‌ام چه می‌شد من می‌توانستم خاک پای تو باشم؟ او به من چیزی یاد داد که تا به حال هیچ کس یاد نداده بود . او یک مصراع را به من آموخت «شیعه یعنی تشنگی در شط آب» . چرا ماه مرا دوست ندارد؟
شاید، روزی بیایی. روز تولدت همه شادند. می‌گویند قرار است بیایی. پس کجایی؟ نکند مسیر راه تو هم مانند مسیر زندگی من شلوغ است؟ نکند سربازهایت هنوز تکمیل نشده‌اند؟ نکند سربازی نداری؟ ماه تو دقیقا مانند ماه شبی است که از حرم کبوترها دل کندم . در کوپه قطار برای چند لحظه ماهت را دیدم . از ماهت پرسیدم چرا عاشقم کردی؟ حتی ماه هم بی‌وفا بود.
برای روز تولدت نمی‌دانم چه چیزی باید هدیه دهم. ولی این را می‌دانم که جملاتم از آن توست. جملاتی که از درون حقیرم بیان می‌کنم. با تمام وجود، من. من با کارهایم رنگ سیاهی به دل خود ریخته‌ام. این دل ناقابل است، برای تو . شاید هدیه بدی برای تولدت نباشد، برای تو. ممکن است کمی سیاه باشد، ولی اشک‌هایی ریخته‌است که شاید بدت نیاید. تنهایی‌هایی را کشیده است که شاید فقط تو بتوانی درکش کنی. هدیه‌ام را به ماه می‌دهم تا او آن را به تو بدهد. ولی، ماه چرا مرا دوست ندارد؟
وقتی داشتی هدیه را از ماه تحویل می‌گرفتی، از ماه بپرس چرا باید اینگونه عشق را تجربه می‌کردم. از ماه بپرس چرا دوست داشتن را این‌گونه آموختم . به ماه بگو که دیگر خیالش راحت باشد که من معشوقم را پیدا کردم. معشوقه من با برق نگاهش همه را شکار می‌کرد. معشوقه من به من آموخت «شیعه یعنی تشنگی در شط آب». معشوقه من عظمت را برایم وصف کرد. از ماه بپرس می‌توانی عشق یک‌طرفه را درک کنی؟ به ماه بگو این‌بار کسی را دوست دارم که گذشت، از آبی گوارا. نمی‌توانم به‌ش بگویم دوستش دارم، چون این لیاقت را در خود حس نمی‌کنم . از ماه تشکر کن، که دوست داشتن را به من آموخت.
می‌دانم، روزی می‌آیی. می‌آیی و حق را بر پا می‌داری . شاید به آمدنت مانده. ولی تولدت نزدیک است. بر روی دلم، با دست خط اشکم می‌نویسم تولدت مبارک. تقدیمت می‌کنم؛ با تمام وجود. ماه را دوست‌دارم ، چون به من ثابت کرد که مرا دوست دارد. ماه را دوست دارم، چون وجودش را به روحم نزدیک‌تر کرد. ماه را دوست دارم، چون با ما دل سیاه‌ها رفیق است. من ماهی را دوست دارم که خود را در اشک یک پدر شهید جلوه کرد. من آن ماه را دوست دارم که در سخنان یک شهید، قبل از شهادت، خود را نمایان کرد. من آن ماه را دوست دارم که اشک‌هایم را بر روی یک چفیه تقدیمش کردم. من ماه را دوست‌دارم، چون مرا دوست دارد. من ماه را دوست دارم، چون تو را دوست دارد.
جهان در انتظار توست …
به نقل از کویر

آقای پدر سلام،
امیدوارم حال شما خوب باشد و از کارهای بد من ناراحت نباشید. (خودم می‌دانم که مامان منصوره همیشه چُغلیم را می‌کند) دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نکن بابایت بر می‌گردد. ولی آخر من که برای شما گریه نمی‌کردم، همه‌اش تقصیر این سیدمحمد است. هسته ‌های آلبالو خشکه‌اش را فوت می‌کند به من، دفتر مشقم را هم کثیف شد، از همه بدتر آلبالو خشکه‌ها بود که لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا کند بفرستندمان شورای امنیت. به هر حال انشاالله بیایید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام،
اگر خانم ناظم نفرین هم می‌کرد آلبالوها را پیدا نمی‌کرد. دیروز همه‌اش را با سید محمد خوردیم. حتی هسته‌هایش را، شما نگران نباشید. مامان منصوره هم خوب است، سلام می‌رساند و می‌گوید کی مرخصی می‌گیرد بیایید، عملیات که تمام شده حداقل نامه بدهید ۲۰ تومان هم در پاکت می‌گذارم تا تمبر و پاکت بخرید، پول توجیبی‌هایم است که جمع کرده‌ام، نگران نباشید از کیف مامان بر نداشته‌ام.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
امیدوارم حال شما خوب باشید، دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نکن، باز سید محمد هسته‌ای شده؟ ولی من کاری به هسته‌های آلبالو خشکه نداشتم من برای شما گریه می‌کردم، اگر شما می‌آمدید خانم ناظم و خانم مدیر از شما می‌ترسیدند و مرا به خاطر الکی دعوا نمی‌کردند. اصلاً مگر سعید که پسر خانم ترابی که ناظم است آلبالو خشکه نمی‌خورد، من دیدم که آلبالو خشکه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هایش را هم انداخت توی جیبش تا هیچ کس نبیند. پس کی می‌آیید؟
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
حال شما که خوب است خدا را شکر، فردا امتحان املا داریم، مامان نمی‌تواند برای من املا بگوید چون از آن قدر که با چشمهایش خیاطی می‌کند نمی‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم می‌خواست یک املا هم شما برای من بخوانید. ماجرای آلبالوها و هسته‌هایش را هم فراموش کنید. این صدام نمی‌خواهد برود تا شما بیایید. بابای همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نیامده‌اید. پس کی می‌آیید؟
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
اگر نمی‌خواهید جواب نامه‌هایم را بدهید، اقلش ۲۰ تومان پولم را پس بدهید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
خانم معلممان هم دیروز با من گریه می‌کرد. او همیشه می‌گوید نگران نباش بابایت می‌آید. خیلی کیف داشت تا حالا گریه‌اش را ندیده بودم.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
از امروز دیگر برایم مهم نیست که جواب نامه‌هایم را ندهید. ۲۰ تومان را هم مال خودتان. از کیف مامان برداشتم فقط کاشکی یادتان باشد علیرضایی هست که پسرتان است، مامان می‌‌گوید دیگر بزرگ شده‌ای تو هم باید بروی جنگ. ولی اگر من بیایم پیش شما مامان خیلی تنها می‌شود.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام،
شما در جنگ تلویزیون ندارید؟ خانم معلم گفته ندارید، خیلی حیف است که کارتون پلنگ صورتی را نمی‌بینید، مقش‌هایم را هم نوشته‌ام و تلویزیون می‌بینم نگران نباشید.
آقای پدر سلام؛
خانم معلم این دفعه گریه نکرد، گفت گریه‌هایم الکی است باید مقش‌هایم را می‌نوشتم نه اینکه پلنگ صورتی ببینم. مامان هم تلویزیون را خاموش کرده، خوش به حالتان که تلویزیون ندارید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
دیگر حتما باید بیایید، تلویزیون نشان داد که صدام را گرفته بودند تازه کلی ریش داشت اگر نیایید حتماً… اصلاً یادم نبود که شما تلویزیون ندارید. به هر حال دیگر باید بیایید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
لابد مامان دارد کور می‌شود املا که برایم می‌خواند همین طور غلط غلوط می‌خواند، وسطش هم گریه می‌کرد. لابد برای چشمهایش، این درس شهید هم چقدر سخت است، کاش خودت برایم می‌خواندی
آقای پدر سلام؛
خیلی بدی، چرادیشب که آمده بودی توی خواب مامان منصوره توی خواب من نیامدی؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره می‌گفت: گفته ای هر وقت او بیاید تو هم می‌آیی جنگ اصلی هنوز نیامده
بابا سلام؛
خانم معلم امروز هم گریه کرد. همه‌ی بچه‌ها هم گریه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشید او می‌آید کاش او بیاید.
پسرتان علیرضا
به نقل از دل‌شدگان

وقتی یادم میاد حامد زنگ زد و بی‌مقدمه گفت فولادی تصادف کرده و . . . دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه یادم میاد نشستم توی آخرین اتوبوسی که از ترمینال میره سمت اردبیل. نمی‌دونم چرا جسارت کردم برم و ببینم از علیرضا فقط یه تل خاک مونده گوشه‌ی بهشت فاطمه که میگن زیرش خوابیده؟
محمدرضا بیمارستان بود. نمی‌دونم چرا باز جسارت کردم برم بیمارستان دم در اتاقش که ببینم یه ذره هم تکون نمی‌خوره؟
دیگه جسارت نکردم بمونم و بیشتر خودم رو سرزنش کنم که برادرم تنهام گذاشته و رفته. طاقت هم نیاوردم بمونم و بشنوم که گروه سرداران سرگروه نداره. برگشتم تهران. هر چند تهران زنگ زدند و گفتند . . .
چهارشنبه هم نتونستم جسارت کنم و . . .