پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی ژوئن, 2005

وقتی از خونه به سمت مدرسه حرکت می‌کنم؛ به تابلوهای کنار خیابون توجهی نمی‌کنم.
اما اگه بخوام برای یه بار هم که شده، مثل روزنامه، تابلوها رو بخونم … « بزرگراه بابایی، بزرگراه صدر، بزرگراه مدرس، بزرگراه همت، بزرگراه چمران. »
همه‌ی این‌ها اسم مردانی بوده که روزی با عشق قدم زدند در این سرزمین.
شاید اگه سعی کنم یه لحظه به این اسم‌ها فکرکنم، متوجه می‌شم که هیچ کدوم رو نمی‌شناسم.
اما نه … چمران رو می‌شناسم. شاید کم، اما می‌شناسم. کم کم یادم میاد. بالای برنامه امتحانات کارگروهی. روی تابلوهای مدرسه، سایت مدرسه، همه‌ی این جاها که گفتم عکس یا نوشته‌ای از شهید چمران دیده‌ام. عید امسال هم بود. رفتیم دهلاویه. گفتند اینجا محل شهادت شهید چمران بوده. نماز را هم همون‌جا خوندیم. CD عکس‌هاش رو هم دارم. دهلاویه جای عجیبی بود. فیلم جالبی هم نشونمون دادن. هویزه هم رفتیم. گفتن شهید چمران اونجا جنگیده بوده. اما دهلاویه عجیب‌تر بود. ولی نه عجیب‌تر از شلمچه…
تابلوها هم عالمی دارن. اما خود آدم‌ها هستن که باعث می‌شن این فکرها به ذهنم برسه.
کاش معلم بیشتر برام از اسم‌های روی تابلوها می‌گفت. کاش بیشتر می‌پرسیدم.
اما همین که شهید چمران را بیشتر از یه اسم روی تابلو می‌شناسم غنیمته.
ولی خیلی مونده تا بتونم درک کنم که چرا اینجا سرزمین عشق است.
سلمان – اردوی جنوب ۸۳

انرژی گنج عظیمیه که بچه‌ها دارن و قدرشو نمی‌دونن. بزرگ‌ترها هم از دست دادنش و حسرتشو می‌خورن.
بچه‌ها قدرشو نمی‌دونن و انرژی نوجوونی رو هرجایی و هرجوری – و اکثر وقت ها هم غلط – صرف می‌کنن. ( نمونه‌ی بارز و شایعش گیم‌نت! )
بزرگ‌ترها هم فقط حسرت می‌خورن و سعی نمی‌کنن تو انرژی بچه‌ها سهیم بشن و هدایتش کنن تا فردا روز، بچه‌های امروز حسرت نخورن. شاید هم بخوان این کار رو بکنن اما زبون بچه ها رو نمی‌دونن.
معلمی که فقط درس و کلاس نیست. معلم زبان‌شناس باید باشه، پدر باشه، دوست باشه، روانشناس و پیشگو و سنگ صبور باشه، تازه این همه‌ی معلمی نیست. معلمی که تعریف شدنی نیست.
دانش‌آموزی هم فقط درس خوندن و سر کلاس رفتن نیست. دانش‌آموز … ( اینو دیگه من نمی‌نویسم. خودتون وظایف دانش‌آموز رو بگید )