پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی آوریل, 2005

چهلم پدر شهید ابراهیمی
بی‌مقدمه می‌رم سر اصل مطلب. از جلوی مسجد مهدی رد می‌شدیم که چشمم خورد به یه عکس آشنا. عکسی که سال‌ها اسلاید‌های شهید ابراهیمی باهاش شروع شده و نمی‌شه که از ذهنم بره. عکس شهید ابراهیمی. این عکس روی اعلامیه‌ی چهلم پدر شهید بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که ما داریم پدر و مادر شهدا رو از دست می‌دیم و بی خیال‌تر از همیشه به این فکر هستیم که هفته …
ما هیچ وقت قدر خانواده شهدا رو ندونستیم. هیچ وقت هم بزرگشون نداشتیم و احترام هم بهشون نذاشتیم. مثلا همین مدرسه خودمون. چرا جای دور بریم؟ تا حالا چند بار شده که از خانواده شهدا دعوت بشه برای اهدای جوایز مسابقات قرآن. تازه ما وضعمون بهتر از جاهای دیگه‌اس. ما تو هفته شهدا …
بحث مسابقات قرآن شد. یادش به خیر اون روزایی رو که تحقیق‌مون اول شد. تو مراسم دفاع کردیم. بعد بردیم‌ش انتشارات حوزه علمیه. یادش به خیر اون روز که سعید اول شد و همه‌ی مدرسه با تب و تاب منتظر بودن لحظه‌ی اهدای جوایز بشه، همه‌ی مدرسه با تب و تاب …
نمی‌دونم چرا امروز هر جمله‌ای رو که شروع می کنم می‌رسه به مباحث نامه‌ی سر …
فکر کنم سلمان شاکی بشه که این عکس و این متن اینجا نصب شده. اما اگه من جای اون بودم به جای داد و فریاد یه نقل قول می‌کردم تو وبلاگم تا نه سیخ بسوزه نه …
راستی قراره به زودی ما هجرت کنیم به رازِ دل . البته هنوز در حد فونداسیون و این چیزاس. به سقف رسید خبرت می‌کنم. (این پاراگراف سه نقطه نداره!)
چرا این روزگار این جوری شده؟ چه جوری؟ آقا یا علی …

این نامه کمی سرگشاده بود. اما چون نویسندگان آن آموخته‌اند که درد دل خویش را با غیر برملا نسازند، کمی سربسته نقلش می‌کنم. البته این تمام نامه نیست و قسمت‌هایی است اندک از آن. شما هرجا عبارت [...] را یافتید، به جایش نام دبیرستان مورد نظر را تصور کنید. البته همین‌جا عرض کنم که قرار نبود این نامه اینقدر هم سرگشاده باشد. اما در این زمانه و با گسترش اطلاع‌رسانی، سربسته ماندن نامه ها باعث شگفتی خواهد بود. قسمت‌هایی از این نامه را هم دوستان دیگر گشوده‌اند که می‌توانید همان‌جا مطالعه بفرمایید.
لطفا اگر نظری در مورد قسمت های منتشر شده یا پیشنهادی برای کامل‌تر شدن آن دارید دریغ نکنید.
و اما بعد …
نامه‌ا‌ی سرگشاده‌ به دبیرستان [...]
آقای… دبیرستان [...]؛
سلام علیکم؛
۱٫
نویسندگان این نامه، همه جوانان دانشجو و یا مهندسان جوانی هستند که روزگاری نه چندان دور، شما همه یا قسمت اعظم زندگی‌شان بودید و آن چه امروز هستند را، کم یا زیاد از شما دارند. اما در این سال‌ها و در برخورد با امواج سهمگین نقد و نظر و فکر و اندیشه در بیرون از حباب شیشه‌ای [...]، آموخته‌اند که صریح باشند و درد دل خویش را با غیر برملا نسازند. لذا اگر در تمام این سطور جسارت و یا تندی و آتشین مزاجی موج می زند نه از بی‌احترامی به بزرگ‌تر و خدای ناکرده ناسپاسی، که مَحرمِ دلی یافته‌اند تا رازِ دل باز گویند.
. . .
۳٫
می‌پنداریم که فرق دبیرستان [...] با سایر هم ردیف های خود در میان مدارس این شهر بی در و پیکر، نه در تست و المپیاد و روبوتیک، که در چیزهای دیگری است که [...]ی جماعت را از هم طرازان خود متمایز می‌سازد؛ و از این جمله است اردوی جهادی و هفته‌ی شهدا.
هر چند شاید بعضی هم ردیف های [...] امروز اردوی جهادی را -که از ما وام گرفته اند- به‌تر از خودمان برگزار می‌کنند، اما هفته‌ی شهدا منحصراً ریشه در عمق خاک [...] دارد و باید [...]ی باشی تا هفته‌ی شهدا را بدانی. هفته‌ی شهدای [...] چیزی متمایز از هر هفته‌ی بزرگداشت جنگ و دفاع مقدس و از این قبیل مراسم‌هایی است که همه جا برگزار می شود. هفته‌ی شهدا سوای همه جهت‌گیری های درست و غلط جامعه‌ی امروز، منحصراً برای شهدای ما، هم کلاسی های دیروز و اسوه های امروزمان، مانده است و تا همیشه خواهد ماند. هفته‌ی شهدا تجدید عهد و پیمانی است که هر ساله اهالی [...] با روح و جان خود می کنند. هر جای دنیا هم که باشی، اسم هفته‌ی شهدا ناخودآگاه تو را گره می زند به مجموعه ای از خاطرات و احوال و آرزوها که روزی هر کدام از ما آن را در گوشه ای از نمایشگاه و سالن نمازخانه تجربه کرده ایم. صاحب این هفته نه تنها دبیرستان، بلکه همه‌ی خانواده های شهیدان و همه‌ی خانواده‌ی بزرگ [...] است. از کوچک و بزرگ، همه، وقتی نام هفته‌ی شهدا می‌آید می دانیم در رابطه با چه چیزی حرف می‌زنیم. گویی هفته‌ی‌شهدا تکه‌ی بزرگی از هویت مشترک ماست و هیچ کس با هیچ نیتی نمی تواند آن را از ما بگیرد. هفته‌ی شهدا، هفته‌ی شهداست.
۴٫
آقای دبیرستان [...]! ریشه‌ی تغییر و تحولات عمده‌ای که در سال‌های اخیر در هفته‌ی شهدا روی داده‌است را در بند بالا می توان جستجو کرد.
ابتدا شما هفته‌ی شهدا را منحصراً متعلق به خود دانستید و هر گونه دخل و تصرف در آن را به نفع خود جایز دانستید. (هر چند که این میان نفع چه کسی برآورده شد، باید بررسی شود) طبیعی است که در نظام سرمایه‌داری، آن که سهم و سهام بیش‌تری دارد، بر کار سلطه می یابد و با چیره‌دستی اوضاع را به میل خود کنترل می‌کند. اما اگر بنا بر سهم و سهم‌خواهی بود، چند درصد سهام «شرکت هفته‌ی شهدای [...]» به خانواده‌ها و مؤسسین شرکت (!) می رسید و چند درصد نصیب «تابعین» می‌شد؟
۵٫
سپس هفته‌ی شهدا را (با هر بهانه‌ی روا یا ناروا) از اهمیت و اولویت انداختید. چه کسی نمی‌داند که روزی‌ روزگاری مهم‌ترین ابزار تربیتی و تاثیرگزاری [...] بر روی دانش‌آموزان (بیش از اردوی جهادی) هفته‌ی شهدا بود. قصدمان از این کلام به هیچ وجه «تکاثر» و «زرتم المقابر» نیست. اما آقای دبیرستان [...]! شیوه‌های نوین آموزشی و تربیتی و تحول و نوآوری و R&D و … جای خود، اما آدم از تجربه‌ی موفقی که داشته‌است که صرف نظر نمی‌کند. آن هم تجربه‌ای پانزده‌ساله.
. . . گیرم که هفته‌ی شهدا در سنه‌ی ۱۳۸۰ الی ۸۲ کمی ضعیف شده، آدم قید گروه شهدا را که نمی‌زند. می زند؟ مگر چه‌قدر ریشه‌یابی کردی و یا چه‌قدر دل سوزاندی؟ (این دل سوزاندن را داشته باش تا بعد)
. . .
۱۰٫
با عرض پوزش به اطلاع می‌رساند که در حال حاضر کار هفته‌ی شهدا اولویت سوم و چهارم که هیچ، اولویت بیستم هیچ‌یک از گروه‌های آموزشی هم نیست و با حفظ روند فعلی، هیچ امیدی هم به بهبود وضع آن در آینده پیش‌بینی نمی‌کنیم.
حتی اگر بتوانید به ما بقبولانید که چاره‌ای جز نگاه شقه‌شقه به هفته‌ی شهدا و برگزاری مشترک آن با گروه‌های آموزشی ندارید، حتماً باید بپذیرید که هفته‌ی شهدا و به طور کلی شهدای [...]، ورای ساختار تنگ و کُند گروه‌های آموزشی، به یک جایگاه واقعی و مسئول مستقل و جداگانه‌ای نیاز دارد که حتی اگر هیچ فرد یا گروهی زیر مجموعه‌ی او نباشند، بتواند مجموعه فعالیت‌های مرتبط با شهدا را پی‌گیری و هدایت کند. …
. . .
۱۴٫
نگارندگان این نامه، که همگی از فارغ‌التحصیلان دبیرستان [...] هستند، به علت تنفس در فضای دانشگاهی و مجموعه‌های بیرونی، نه شهدای [...] را تافته‌ای جدا بافته از خیل هزاران شهید دفاع مقدس می‌دانند و نه بر روی آن‌ها تعصب و غیرت خاصی دارند و نه [...] را غایت آمال و آرزوهای خود می‌دانند و می‌پرستند. صحبت‌شان از روی دل‌سوزی است و در ازای همه‌ی این‌ها هیچ نمی‌خواهند، به جز فرصت حضور.
طنز ماجرا این‌جاست که اهالی دبیرستان [...] تقریباً خلاف این هستند. یعنی چون از کارکنان دبیرستانند، (قاعدتاً) می‌بایست به محل کار خود عشق بورزند و شهدایی که روزی جای آن‌ها بودند را بشناسند و در شناساندن و عمل به سیره‌ی آن‌ها بکوشند. ان‌شاءالله که چنین باشند.
به پیوست تمثال مبارک شهید سعید امین، جهت بهره بردن از لبخند ملیح و نگاه عاقل اندر‌سفیه‌شان به ما خرابات‌نشینان دارفنا، تقدیم می‌شود.
والسلام علی عباد‌الله الصالحین
فروردین۸۴
رونوشت:
سرپرست محترم مجتمع آموزشی [...]
مدیریت محترم دبیرستان [...]۱
معاونت آموزشی دبیرستان [...]۱
مدیریت گروه‌های آموزشی دبیرستان [...]۱
معاونت اجرایی دبیرستان [...]۱
مدیریت فوق برنامه دبیرستان [...]۱
دفتر هماهنگی امور فارغ‌التحصیلان دبیرستان [...]
دفتر مطالعات و پژوهش دبیرستان [...]
فارغ التحصیلان دبیرستان [...]

نوروزهای زیادی را بوشهر بودیم. تا جایی که من یادمه مدرسه که بودیم مسافرت سال ۷۶ بندر ریگ بود. ۷۷ خورموج. ۷۸ کاکی. ۷۹ جم. ۸۱ مدرسه شبانکاره بود و ما رفتیم باغان. امسال هم بعد از دو سال دوری از بوشهر رفتیم دلوار و سری زدیم به روستاهای محمد عامری، باشی، بربو، بوجیکدان، گرگور، زیراهک و بریکان.
جای همه ی دوستانی که نبودند حسابی خالی بود.
امسال نهمین سالی بود که سالمون تو مناطق محروم کشور تحویل شد؛ و هر سالی که با کمیته امداد کار می کنیم مسافرت برای من یه مزه‌ی دیگه‌ای داره. بیشتر خوش میگذره. حس بهتری دارم. مخصوصا وقتی که پشت وانت‌های نیسان خشک و سرسخت کمیته امداد تو جاده و بیابون می‌ریم تا به روستایی با چند خانوار جمعیت برسیم، یا وقتی مسوولین کمیته امداد رو می‌بینم که وسط تعطیلات نوروز به جای اینکه با خانواده برن مسافرت، میان و همپای ما و بیشتر از ما کار می‌کنن حس می‌کنم تنها نیستیم.
کمیته امداد تنها اداره ایه که اتاق رییس کمیته امداد طبقه آخر نیست! رییس کمیته امداد بوشهر هم تنها مدیریه که تصویرش تو ذهن من یه مردیه که سر دیگ وایساده داره برامون غذا می‌کشه. گفتنی زیاده. اما کمیته امداد یه چیز دیگه‌اس.
مردم اونجا زندگی‌شون خیلی ساده‌تر از ماست. راحت‌تر زندگی می‌کنن. شاید ظاهرش مجلل نباشه، اما راضی هستن از زندگی‌شون. بعضی‌ها هم وضع خوبی ندارن و به امید کمک‌های کمیته امداد هستن. هر چند که این کمک‌ها خیلی زیاد نیست. البته یک سال هست که مجلس تصویب کرده که این کمک‌ها بیشتر بشه اما هنوز که خبری نشده. بگذریم.
سعید ویسی
این پسر تو منطقه‌ی خودشون یه آقازاده اس. پسر رییس کمیته امداد. اما نه این پسر از اون آقازاده هاس نه پدرش آقایی می‌کنه. کارکنان کمیته امداد رو همه‌ی روستایی‌ها می‌شناسن. از بس که این مرد‌ها به فکر مردم هستن و همیشه به خانواده‌های نیازمند سر می‌زنن. کارشون البته این نیست. کارشون اینه که ماه به ماه یه مبلغی حدود بیست یا سی هزار تومان بریزن به حسابشون. اما همین سر زدن‌ها هم کلی دلگرمیه برای مردم. این آقا سعید ویسی هم یکی از همین مردمه. شغل پدرش باعث نشده از مردم جدا بشه. آقا سعید با ما میومد روستا ها و زبون محلی بچه‌ها رو به شهری ترجمه می‌کرد تا ما بهتر بفهمیم. امسال اولین سالی بود که با خودمون مترجم داشتیم!
چیزی که خیلی تو این مسافرت جالب بود این بود که تمام روستاهایی که می رفتیم راه اسفالت داشت و آب لوله‌کشی و برق و تلفن. مدرسه‌های ابتدایی هم توی روستاها بود و مقاطع بعدی هم توی شهرها. خب خود مردم خیلی دنبال درس نیستن. یه نکته‌ی دیگه هم اینکه تو دورافتاده ترین روستا هم دانش‌آموزان شیر پاکتی شَما می‌خوردن. این هم عکس آقا امرالله که کلی راجع به ماهیگیری برامون توضیح داد. بچه‌های ساحل خلیج همیشه فارس هم دنیای قشنگی دارن.
ساحل خلیج فارس
دیگه حسابی پرحرفی کردم. کلی عکس از مسافرت هست که اینجا جاش نیست. اگه شد بعد بیشتر صحبت می کنیم.
یا علی