پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی نوامبر, 2004


من
به محمد ابراهیم همت می‌گویم بسیجی. که تمام زندگیش را،
روز به روز و نه یک‌باره گذاشت پای این که زباله‌ای مثل
صدام حسین نتواند بیاید در سعدآباد بنشیند نم‌نم عرق بخورد
و ام کلثوم گوش کند و رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا
کند.

من به محمد بروجردی
می‌گویم بسیجی. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول
اسلحه می‌کشید و با تمام کینه می‌زد و بعد نگاه می‌کرد
ببیند که را زده است، آن قدر ایستاد و به مردم خدمت کرد که
شد مسیح کردستان.

من به امیر رفیعی می‌گویم
بسیجی. که وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا
گلوله داشته باشم زمین‌گیرشان می‌کنم. با دو پایی که از
شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آویزان مانده بودند
ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بیایند.

من به رضا دشتی می‌گویم
بسیجی. که وقتی از شناسایی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت
دوستانش به اشتباه زدندش و آن یک ساعتی را که زنده بود یک
آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بکشند.

من به حسن باقری می‌گویم
بسیجی که با آن صورت بچه‌وارش که هنوز موهایش پانصدتا نشده
بود، بارها اشک ژنرال ماهرعبدالرشید را درآورد و استراتژی
«زیرپیراهن سفید بر سر دست» را به تمام لشکرهای عراقی و
حتا نیروهای ویژه‌ی عراق آموخت.


من
به برادران باکری می‌گویم بسیجی. که با این که می‌دانستند
حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت رفتند و جایی که هیچ کس
جراتش را نداشت جنگیدند تا مجنون به دست دیوانه‌های بعثی
نیفتد.

من به بیژن گرد می‌گویم
بسیجی. که وقتی یانکی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق
«ما ناو داریم پس هستیم» ریختند توی خلیجی که ما حالا بوق
فارس بودنش را می‌زنیم، با چهار تا قایق زه‌واردررفته و
چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ایمان چون‌آن به ستوه
آوردشان که هر اسیر ایرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی
حمام، لختش می‌کردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتین
و قنداق تفنگ و حتا قیچی می‌زدندش که فقط به این سوال جواب
بدهد «بیژن گرد کجا است؟»

این‌ها برای من الگوهای
بسیجی اند. که اگر بگردی حتا یک عکسشان را هم روی شبکه
پیدا نمی‌کنی. اما این روزها دش‌منان بسیج و دوستان بعد از
جنگ بسیج یک الگوی دیگر از بسیج نشانمان می‌دهند. مرد جوان
کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و میان کتف و پس کله‌اش لایه
لایه گوشت روی هم ورم کرده. آی‌کیو حدود بیست. دست چپش را
روی دو چشمش می‌گذارد و داد می‌زند «سحزخیز مدینه کی
می‌آیی؟» و بعد با کف دست می‌کوبد به پیشانیش و می‌گوید
«هَع. هَعهَعهَع.» یعنی «من دارم گریه می‌کنم» اما دریغ از
یک قطره اشک. روی دیوارها با خط زشت و غلط املایی شعارهای
به قول خودش ارزشی می‌نویسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و
بی‌سیم و گاز اشک‌آور نیست، بل‌که می‌پرستدشان. همه‌ی مردم
را دش‌من می‌بیند. در عین حال به همه می‌گوید «حاضی»
منظورش هم «حاجی» است. هفته‌ی بسیج که می‌رسد می‌دهد یک
پارچه‌ی بزرگ بنویسند «هفته بسیج بر دلاورمردان بسیجی
مبارکباد.» و می‌زند بالای پای‌گاه بسیج محله‌شان و تا سه
ماه بعد هم برش نمی‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غیرتی
شود دیگر شمر هم جلودارش نیست و تا دست کم یک شکم سیر فحش
ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به این موجود نمی‌گویم بسیجی.
حتا اگر در تیراژ یک میلیارد و نیم تکثیرش کنند و در همه‌ی
پای‌گاه‌های بسیج بچپانندش. من دست بالا به این می‌گویم
دزد و معتقد ام باید بزنند پس کله‌اش و هر چه را دزدیده
ازش پس بگیرند. یکیش هم هم‌این نام بسیجی است.

همت و هر که مانند همت و
دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نیازی به
تبریک من ندارد. زندگی این‌ها برای من سراسر برکت است.
خنده‌دار است بگویم مبارکشان باشد. این موجود دوم هم هیچ
نسبتی با بسیج و بسیجی ندارد که من بخواهم به او تبریک
بگویم. اما به مردم شاید بتوان تبریک گفت.

های مردم! با احتیاط و با
در نظر گرفتن این‌ها که گفتم عرض می‌کنم؛ هفته‌ی بسیج
مبارکتان باشد.

 


به نقل از

وبلاگ آقای علیانی

« لافکادیو » شیری که جواب گلوله را با گلوله داد.
وقتی سعی کرد خود را فراموش کند؛ دیگر توانایی عکس‌العمل نداشت.
دیگر نه توانست شیر باشد؛ نه توانست گلوله‌ای شلیک کند.
« . . . » مدرسه‌ای که تکنولوژی را مسحور خود کرد.
وقتی سعی کرد بی‌رغیب باشد و مشهور؛ دیگر گذشته‌اش را از کف داد.
دیگر نه توانست گذشته‌اش را داشته باشد؛ نه توانست بی‌رغیب و شهره‌ی شهر باشد.
متن بالا رو خیلی جدی نگیرید. هرچند جدی است. اما بحث دیروز بود.
حالا که خیلی چیزها را نداریم باید به بازنگشتن فکر کنیم تا ادامه‌ی فرورفتن در … .

مترو بهترین راه از مدرسه به روایته. به قول خودشون جامعه مدرن، حمل و نقل مدرن. حتما تبلیغات مدرن هم همین تبلیغات داخل واگن‌هاست. اگه یه سَری به واگن های قطار شهری بزنید حتما تبلیغات رنگارنگش بعد از ازدحام نظرتونو به خودش جلب می کنه. البته اگه شما هم یه کم دقیق نگاه کنید از دیدنشون پشیمون می شید و سرتونو پایین میندازید. خواستم چند تا نمونه عکس بیارم اینجا که خداییش روم نشد از عکس ها استفاده کنم. به همین یکی اکتفا می کنم که بعد نگید طرف اصلا مترو نرفته داره نظر میده!
تبليغات مدرن يا هجوم مدرن؟!
دفعه‌ی قبل که رفتیم پابوس آقا قرار گذاشتم با خودم که دیگه نرم مشهد تا اون اتفاق نیفتاده. دیروز داداش سجاد تماس گرفت که آخر هفته بریم مشهد. نمی دونستم چی بگم. حسابی کلافه شده بودم. هنوز اتفاقی نیفتاده بود و آقا هم که قربونش برم برخلاف پارسال …
نایب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم ان‌شاءالله.

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و با رنج و خون نوشته شده است. خون خزان ندارد، رنج هم، اشک هم …
از کودکی تا حال افسانه های زیادی شنیده ایم. قصه های زیادی خوانده ایم. این فصل اما فصلی از تاریخ است. رویدادی نه چندان دور در همین نزدیکی؛ در همین خیابان، همین کوچه، همین مدرسه، همین جا که من و تو هستیم و خواندن این فصل، مرور زندگی ماست در فصلی از جنس بهار. مرور هزار باره ی این فصل گردی از گذر زمان بر آن نمی نشاند و هر بار خواندن آن، زمزمه ی جویباری است در کویر دل های ما.
در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است. فصلی برای تمام ما، فصلی برای تمام نسل ها.
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

تقویم رو باز کردم که مناسبت‌ها رو یادداشت کنم برای کار، دو صفحه که ورق زدم خشکم زد. نوشته بود شب قدر. موندم که چطور به همین زودی رسیدیم به آخر ماه مبارک. مثل همیشه تموم شد این ماه پربرکت.
شب قدر برتر است از هزار ماه. سرانگشتی که حساب کنی میشه حدود هشتاد و چهار سال و خرده‌ای! باز هم سرانگشتی حساب کنی میشه دقیقاً یک عمر.
کنار بزرگراه منتظر کسی بودم. کنار تابلوی « از سرعت خود بکاهید. » آدم ها با سرعت از جلوی روم رد می‌شدن و نه منو می‌دیدن اون کنار نه تابلو به اون بزرگی رو. من هم سعی کردم اونا رو نبینم و به این فکر کنم که کاش می‌شد جلوی ماه مبارک و شب‌های قدر هم یه تابلو گذاشت که اینقدر با سرعت رد نشن.

کسی می تونه بگه یه بار دیگه هم این شب‌ها رو تجربه می‌کنه؟
تو این شبای عزیز اگه یادتون بود یاد ما هم باشید.