پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

بایگانی اکتبر, 2004

یادم نیست از کی شناختمش. نمی‏دونم بوی پیراهن یوسف بود، حماسه خرمشهر بود؟ آها … خود بوی پیراهن یوسف بود. البته از اول که نمی دونستم اونه. اول اولش یه آهنگ قشنگ پخش شد تو سالن. آهنگی که انگار برای اون اسلایدای آسمونی ساخته شده بود. آهنگی که به جای تمام آدمای اون اسلایدا حرف داشت برای گفتن. آشنایی من هم از همین جا بود که یواش یواش شروع شد. آشناییم با هفته‏شهدا، با بوی پیراهن یوسف و با مجید انتظامی.
باور کنید چند سال بعدش هم که بوی پیراهن یوسف شده بود موسیقی متن رسمی هفته ی شهدا تقصیر من نبود. من کلی پیشنهاد دادم که از کرخه تا راین بذارن، حماسه خرمشهر بذارن. اما از بوی پیراهن یوسف خوششون اومده بود.
نمی‏دونم چرا این برداشت از موسیقی به دلم خیلی می‏شینه. چه کارهای قدیم آقای انتظامی و چه کارهای جدیدش.
فکر کنم برای همه مشخص شده باشه که هفته‏ی شهدا تو موقعیت خوبی نیست.
امیدوارم امسال این قسمت از هفته‏ی شهدا با سلیقه‏ی شخصی آقا رضا بسته نشه!

دیدم آن شب که همه‌جا تاریک بود.
دیدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود.
دیدم آن شب که سکوت همدم تنهایی جمع‌مان شده‌بود.
دیدم آن شب که غیر از ما هم میزبانانی مشغول تدارک مقدمات میهمانی بودند.
دیدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤولیت شانه خالی می‌کردند و تلاش را بیهوده می‌دانستند.
و دیدم آن شب که ۶۷ نفر برای جمع تنهایمان آرزوی موفقیت‌کردند و کار را دست‌گرفتند.
و دیدم که باز هم عده‌ای دیدنی‌ها را نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند.
و دیدیم که بسیاری از دیده‌ها باورکردنی‌نیست. چه ببینی و چه بشنوی.
و می‌دانم که خیلی‌ها دیده‌اند و نمی‌گویند.
و من می‌گویم حتی اگر خودم هم باور نکنم. باور نکنم که آن میهمانی گذشت و من ماندم.
و تنها خاطره‌ام شد «خاطرات یک میهمانی» که آن هم ناگفته‌ها را نگفت.
زمان بازنمی‌گردد. اما زمان درپیش است. همچون همیشه. و تا همیشه . . .

یکی می‌گفت «قربون عقل دوم ایرانی‌ها !»
نمی‌دونم تا کِی قراره اول اجرا کنیم بعد برای مشکلات فکر کنیم و دست آخر هم برگردیم به سیستم اول.

انتظار داشتم سلمان همیشه وبلاگ‌شو به‌روز‌کنه. اما دیگه به‌روزش نمی‌کنه.
انتظار داشتم همیشه با سلمان سر دفتر سبزش دعوا کنم تا اجازه بده مطالبشو اینجا بنویسم. اما دیگه با من دعوا نمی‌کنه.
روزها خیلی زود پشت سر هم میان و می‌رن. انگار همین دیروز بود که سلمان وبلاگ معراجیان رو ثبت‌کرد به این امید که اگه یه نفر کلمه‌ی کاوه یا همت رو سرچ‌کرد براش مطلب در مورد شهید همت و کاوه بیاد؛ نه در مورد آدرس دفتر مرکزی یه کارخونه تو بزرگراه همت.
شکر خدا این روزا، هم سایت در مورد شهدا زیاد پیدا می‌شه، هم وبلاگ مذهبی. به حدی که به‌قول سلمان دیگه همه یادشون رفته کاربرد وبلاگ چیه و چطور باید تو وبلاگ نوشت.
روز‌ها خیلی زود میان و می‌رن. خیلی زودتر از اون که بتونی بهشون فکر‌کنی.
سلمان به قول خودش تموم‌شد. اما می‌شه هنوز هم به بعضی آدم‌ها که روز و شب تو کوچه‌هامون راه‌می‌رن و نمی‌شناسیم‌شون فکر کرد. به زندگی شون و به مرگشون.
نکته: هفته‌ی شهدا خیلی به ما نزدیک شده. اگه نجنبیم از دستمون می‌ره. مثل همیشه
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد