پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

دسته بندی: روايت شيشه اي

20080228223059010_IMG_8324[1]دو سال قبل بود که در یک روز آفتابی و دلپذیر، راهی اروند کنار شدیم و این عکس را گرفتم:

مسجدی در شهر فاو عراق که مقابل یادبود شهدای عملیات والفجر۸ ساخته شده.

فقط یک رود عریض بین ما تا عراق بود و آسمان آبی رنگ خود را روی اروند پاشیده بود.

اما اسفند ماه سال گذشته، وقتی برای سفر رهروان، با بچه های دوره ۳۴ راهی اروند شدیم و همین جا عکس یادگاری گرفتیم، دیگر خبری از این آسمان آبی و هوای پاک نبود.

20100720210408_img_1565[1]گرد و غبار سوغات همسایه، تمام زمین و آسمان را پوشانده بود.

هوا خیلی خاک آلود تر از روزهایی بود که تهران را به تعطیلی کشاند؛ و اگر فقط تصور کنی که عده ای هم وطن این هوا را بارها و بارها در سال در متن زندگی شان تجربه می کنند، به آن ها حق خواهی داد از نازک نارنجی بودن تهرانی ها که ته مانده ی این گرد و غبار، خانه نشین شان می کند، عصبانی باشند.

این هم یک عکس دیگر از همان زاویه، از همان مکان و با همان دوربین.

فقط دقیقا دو سال بعد و کمی هم خاک آلودتر !

هفته ای که گذشت، هفته ی تبریز گردی بود. اگر قسمت باشد قرار است برای اردوی تشویقی پایان سال، بچه ها را ببریم تبریز.

با اینکه خیلی مطالب از تعصب قومیتی مردمان این شهر و حومه شنیده بودم، اما مهمان نوازی و بی تکلفی و ایمان مردم، از همان ورود به تبریز، مجبورم کرد تمام شنیده های سابق را کنار بگذارم.

مردم تبریز مردمی مهمان نواز هستند. حتی مهمان نواز تر از مردم اصفهان و تهران!

اگر هم گاهی نشانی از کسی بپرسی و جوابت را ندهد، دلیلش خیلی ساده است: «خیلی از تبریزی ها فارسی بلد نیستند»

ان شاءالله که اردوی خوبی برای بچه های پایه اول و دوم مدرسه باشد.

عمارت ائل گلی

سال ها قبل، حدود ۸۱ یا ۸۲ بود. همان سال که فیلم مستند « ادواردو آنیلی » تازه ساخته شده بود و کم کم داشت معروف می شد. همان سال بود که رفتیم یزد خدمت رفقای موقتا یزدی مان.

همان روزهای بود که تازه وبلاگ نویسی مُد شده بود و همه داشتند وبلاگ نویسی را تجربه می کردند. همان روزهایی که کارت دانشجویی حامد در یک همبرگر کشف شد بعد از کلی مفقود بودن.

همان روزها بود که با علی اصغر آقای عزیز آشنا شدیم در دانشگاه یزد. این عکس هم  از همان روزها جامانده و بعد از سال ها کشفش کردم در هزاران عکسی که خاطراتم را زنده می کند.

مرکز شهید آوینی یزد

دوشنبه گذشته مهمان رفیق شفیق و یار عزیز بودم در وادی قم. اولین بار بود که با خانواده خدمت شان رسیدم. دفعه قبل در شلوغی مراسمات رفتم منزل صمد برای مشورت و صحبت مان تا ۲ بامداد طول کشید. این بار اما نصف روز مزاحمش بودیم و از هر دری سخن راندیم و لذتی وافر بردیم. اصغر آقا را هم زیارت کردیم و از شیطنت های حسین شان بهره مند شدیم؛ خدا حفظش کند برای مسلمین.

در تمام روزهای قبل که مشغول هماهنگی بودیم، تا امروز که می نویسم این نوشته را؛ یاد قدیم مغزم را می چلاند. بارها سر زده ام به عکس ها و حسابی ذهنم رفته به آن روزها …

روزهای خوبی داشتیم، رفقای خوبی هم داریم. خداوند اکثرشان را حفظ کند !

و اما غرض :
به این وسیله تشکر و قدردانی خود و خانواده را از زحمات خانواده محترم غفاری ابراز می داریم.

ان شاءالله بتوانیم در فرصتی مناسب جبران نماییم.


قدیم‌تر، بچه که بودیم؛ کوچه خلوت بود. خیلی زمین‌ها هنوز ساخته نشده‌بود و اطراف،
خاکی بود. با این حال، باغچه ها پر رونق بود. بهار که نزدیک می‌شد، انواع گل های
رنگی بود که کوچه را معطر می کرد. بیشتر از همه هم تصویر بنفشه‌ها در خاطرم مانده.

روز اول فروردین - خور علیا، طبس

امروز
اما، کوچه پر است از خانه‌های رنگارنگ و آدم‌های زرنگ! بهار هم رسیده و بساطش را
پهن کرده، ولی خبری از گل‌هایی که جلوی خانه‌ها ظاهر می‌شد نیست؛ انگار دیگر کسی
مثل قبل، رنگ سبز بهار را دوست ندارد. کسی حاضر نیست وقتی برای کاشتن چند شاخه گل
جلوی خانه‌اش، صرف کند.

من در این اردو بسیار
آموختم؛ جاودانگی و مردانگی و ایثار و دلاوری را آموختم و زمانی که بر سر مزار شهید
علم الهدی بودم و زمانی که ایشان را برای لحظه‌ای حس کردم و زمانی که ایشان در همان
لحظه دعای من را بر آورده کردند و خود را واسطه قرار دادند ، ایمان پیدا کردم که
شهدا زنده‌اند و جاودانند و هنگامی که شنیدم چهل جوان یک ارتش عراقی را شکست دادند،
در عظمت و لطف و بخشش پروردگار ماندم، آخر مگر در جهان مادی ما چنین چیزی ممکن است؟


اردوی مناطق دوره 32آری
من در هویزه رسم آسمانی شدن و نگاه کردن به زیبایی و درک طلوع خورشید و معنای واقعی
پاکی آب را آموختم و در دهلاویه ستارگان و ماه و خورشید و کهکشان‌ها را لمس کردم و
در آغوش گرفتم و فتح کردم، کاری که علم به آن نخواهد رسید و فقط کار جنون و عشق است
و در طلاییه، طمع زیبای زندگی و جوانمردی و روشنی و مهربانی و جانفشانی را چشیدم و
در اروندکنار راه مستقیم و جاودانگی و پاکی را در پیش گرفتم و پیوند خون و آب را
دیدم و در مسجد جامع خرمشهر صدای اذان خون و اقامه دلاوری و نماز شهادت را شنیدم و
در نهایت اوج سفر رویایی‌مان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشید و چشمانی اشک بار
و موج خون و تلاطم جنون و با زبانی توبه گو و بدنی بی وزن، سفیدی را حس کردم و پر
پرواز را در دستانم گرفتم و تک تک اعضای بدنم پاک شدند.

به بهشت و کربلای وطنم
در نزدیکی حرم شش گوشه رفتم و به زانو در آمدم و به زمین افتادم و دیگر توان بلند
شدن نداشتم و با خاکش پاک شدم و امیدوارم که از این پس هم پاک و خاکی باشم. الهی
آمین.

ادامه مطالعه …