پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

بایگانی

دسته بندی: روزهاي نزديك

وصف یاس

اردیبهشت ۲۶

هر کس که به مهرت آشنا نیست
آگاه ز رحمت خدا نیست

هر مظهری از بهشت زیبا
جز نقش محبت شما نیست

مانند تو ای فرشته ی حسن
با قلب علی کس آشنا نیست

افسوس که دشمنت ندانست
با چون تو گلی ستم روا نیست

برخاست به ناله چون صدایت
عالم بگریست از برایت

این روزها که گذشت و می گذرد، روزهایی است – برای بعضی ها – پر تب و تاب. روزهایی که همه یاد معلم هایشان می افتند. بعضی ها با هیکل گنده شان دوباره می روند مدرسه و مثل بچگی هاشان می روند دم دفتر دبیران می گویند « آقا اجازه! روزتان مبارک »

معلمان سن و سال داری هم که جوانی شان را گذاشته اند برای گنده شدن این بچه های قدیم، هم ذوق می کنند از برومندی این نوگلان سابق، هم غصه شان می گیرد از دیدن گذر عمر و پیری خودشان و زجرهایی که با معلم شدن و معلم ماندن چشیده اند. شاید هم کمی گریه کنند؛ گاهی همان جا جلوی چشم این آقایان رشید فعلی، گاهی هم در گوشه ای دنج و خلوت.

اما این گریه نه از روی خوشحالی است برای دیدن دوباره بچه هاشان، نه از حسرت گذر ایام و نزدیکی به آخر خط . . . این گریه را فقط باید معلم باشی تا بفهمی.

این روزها که گذشت و می گذرد، روزهایی است که بارها تا همین صفحه ی « نوشته ی جدید » آمدم تا بنویسم از اتفاقاتی که دوست دارم برایم ثبت شود و بعدها مرورشان کنم، اما نمی دانم چرا دستم به نوشتن نرفت و به جای «ارسال »، روی « خروج » کلیک کردم.

اما امروز، « سید مسعود » بعد از حدود بیست و یک ماه وبلاگش را به روز کرد. با یکی از همان مطالبی که فقط بعضی ها باید بفهمند و بقیه سر کار خواهند ماند اگر سعی کنند خود را مخاطبش جا بزنند.
من هم سعی کردم سر کار نمانم البته . . . اما نوشته هایش مرا برد به آن روزهای سخت . . .

« سید مسعود » را اول بار، سلمان دیده بود در دنیای مجازی. گذشت تا بعدها شدیم رفیق. اما ظاهرا رسم نیست معلم و دانش آموز رفیق شوند در مدرسه ی ما؛ البته من هیچ وقت معلمش نبودم. « سید مسعود » هم همیشه نگاهش به من نگاه یک فرد عادی جامعه به یک عنصر اطلاعاتی بود تا یک رفیق. هر قدر هم سعی کردم از توهم و تخیل بیرونش بکشم، کارساز نشد. حتی الان هم که دارد این مطلب را می خواند، فکر می کنم در پس ذهن شلوغش، تصویر یک زانتیای مشکی به صورت اسلاید پخش می شود!

اما بعد از فارغ التحصیلی شان، قسمت نشد « سید مسعود » را بیشتر ببینم. شاید خودش فکر کند چون سر من شلوغ شده، این مدت کمتر همدیگر را دیده ایم، اما شما که غریبه نیستید، دلیل اصلی اش، این است که آقای « سید مسعود » حسابی انس گرفته با تنهایی. دلیل اصلی ترش هم که با اینکه شما غریبه نیستید، نمی خواهم و نباید ماجرایش را برای تان تعریف کنم این است که من را هل دادند در ماجرایی که یک سرش « سید مسعود » بود و من دست و پا زدم و می زنم که از این ماجرا دور بمانم و چون – همانطور که عرض شد – « سید مسعود » هم سری در این ماجرا دارد، لاجرم از او هم دور مانده ام.

حالا دنیا رسیده به جایی که « سید مسعود » گله می کند از سر شلوغی من و فراموشی شاگردان و دلتنگی دیدار شصت و هفت مردی که همه مان می شناسیم شان و غریبه ها هم نمی دانند کی هستند و کجا باید دنبال شان گشت. ( انصافا هم معیار خوبی داریم برای تشخیص غریبه های جمع مان! )

حالا هم که قصد دارم « ارسال » را بزنم، باز هم بدم نمی آید بروم سراغ « خروج » و کل « صفحه مدیریت » را کأن لم یکن تلقی کنم . . . اما چه کنم که دوست ندارم سلام « سید مسعود » را بی جواب گذاشته باشم.

امیدوارم هرجا هست و خواهد بود، سلامت باشد و سلامت باشد و سلامت باشد و پیروز
مثل آرزویی که برای تمام بچه هایی که بچگی شان تمام طول زندگی ام را پر کرده، دارم

درِ مسجد به دور میدان باز می شود. آخرین نماز جماعت سال قدیم که تمام می شود، سریع چراغ ها را خاموش می کنند و مردم می روند که به برنامه ی سال تحویل شان برسند.

جمعیت که از مسجد می رود بیرون، دست فروش هایی که هفت سین و ماهی می فروشند، انگار امیدوار شده اند که ماهی هاشان تمام شود، شروع می کنند به داد و فریاد. ماهی که دانه ای هفتصد تومان بود، حالا جفتی پانصد شده. سبزه های سه هزار تومانی هم حالا بدون چانه زدن هزار فروش می رود و اگر چانه بزنی کمتر. خب اگر این جمعیت خرید نکرده به خانه برود، بقیه ی ماهی ها و سبزه ها می ماند روی دست شان.

دستفروش سال نو

توی فکرم که این همه دست فروش حتما فرصت نمی کنند قبل از تحویل سال به خانه برسند. یاد گزارش های رادیو و تلویزیون می افتم که از کارمندان صداوسیما تهیه می شود. اگر یک کارگردان به فکرش می رسید که از این بندگان خدا هم به عنوان کسانی که لحظه ی سال تحویل کنار خیابان دنبال روزی هستند و کنار خانواده شان نیستند، گزارش بگیرد، خیلی دلچسب می شد.

اما یکی از دستفروش ها فکر اینجایش را هم کرده است؛ این طرف پیاده رو بساط کرده و خودش آن طرف پیاده رو کنار همسر و فرزند کوچکش نشسته و تبلیغ ماهی هایش را می کند.

وقتی می بینم این همه آدم ها هستند که لحظه ی سال تحویل با لحظه های بعد و قبلش برایشان توفیری ندارد و دارند به زندگی شان می رسند؛ کمی دلخور می شوم که این همه غرق آداب و رسوم سال نو شده ام و خیلی چیزهای دیگر را فراموش کرده ام . . .

طبیعت اینقدر همت دارد که بی توجه ما هم نو شود، لطفا همت کنیم و به داد خود مان برسیم

والله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی

عباس یعنی غیرت. یعنی غیرت دینی. یعنی همه زندگی اگر برود می ارزد به حفظ دین. می ارزد به تبعیت از امام و راهبر.

این روزها که دین داشتن سخت است و عجیب، عباس باید الگوی من باشد. دین دار اگر بخواهی باشی – که باید باشی – باید بدانی پشت سر چه کسی ایستاده ای. باید پشت سر کسی باشی که ارزش ش را داشته باشد … اینقدر بزرگ وار باشد که بعدها به این نتیجه نرسی که سرت کلاه رفته. باید پشت سر کسی باشی که دینت را به باد ندهد. باید مطمئن باشی که گرگ دنیا دینت را نمی برد. همین مهم است. بقیه دعواها و لجبازی ها سر دنیاست. حتی اگر ظاهر دینی داشته باشد.

این وسط باید دینت را با غیرت حفظ کنی.

ادامه مطالعه …