عازمیم انشاءالله
…
تهران …
یزد … طبس … دیهوک … بیرجند … نهبندان … میغان … مشهد الرضا (ع) …
تهران
عازمیم انشاءالله
…
تهران …
یزد … طبس … دیهوک … بیرجند … نهبندان … میغان … مشهد الرضا (ع) …
تهران
«
آرش » میگفت پدر بزرگ های ما انقلاب کردن، پدرها جنگیدن، ما برای مملکت چیکار میکنیم؟
حرف عمیقی بود. بیراه هم نبود.
توی نظرات «
معراجیان » برای مطلب «
اطلاعات عملیات »؛ «
مقداد » نوشته بود: « پس شاید اطلاعات عملیات مثل
مسئول … شهدا یا … جهادی
شدنه!؟ »
یه کم که فکر کردم دیدم این هم بیراه نیست.
حدود
یک ماه پیش بود؛ تب و تاب اردو و مشکلات روزافزون … هر روز که به اردو نزدیکتر
میشدیم، نشانه های بیشتری نمایان میشد از دعوت. میدانم که قابل باور نیست و به
توهم متهم خواهیم شد اگر بگوییم … هر روز راسخ تر میشدیم در ورود به کاری که از آن
میترسیدیم؛ به توصیهی یکی از دوستان، « توکل » کردیم و به فرمودهی امیرالمؤمنین
خود را در آن کار افکندیم. آجر پرتاب شدهبود و با تمام مشکلات، در راه « مشهد »
بودیم. یکی از بچهها تفأل زد به حافظ … اشک همهمان سرازیر شد …

شاید قفس
توانایی نگهداشتن پرنده را داشته باشد. اما انسان در قفس ماندنی نیست. حتی اگر قفسی
بزرگ به نام « شهر » او را دربرگیرد.
نوشتن از رهایی و آسایشِ دو ماه زندگی و تدریس
در روستایی دورمانده فایدهای ندارد. آزادی گفتنی نیست؛ شنیدناش هم دردی دوا
نمیکند. باید آزادی را لمس کنی تا از زندگی
تکراری و پرتجمل شهر فراری شوی. برای همین است که در این شش ماهی که مسافر بشاگردیم، هیچ مطلبی از « دیار مؤمنان خدایی » ننوشتهام.
باز هم ننویسم بهتر است .
. . بعضی مفاهیم را باید بیمقدمه و بیواسطه تجربه کرد. تجربهاش هزینهای ندارد؛
فقط باید دل بکنی و قصد هجرت کنی. هجرت از خود به دیار خدا . . .
گرما، رطوبتِ هوا، کولر گازی، مسؤول بیمسؤولیت، بچههای بیریا،
زرنگی، فقر، صفا، خوشتیپی، گافر، برق، آبِ گرم و گاهی جوش،
مار، عقرب، رتیل، فوتبال بشاگردی، نمازجماعت، زیارت عاشورای هر روز، توسل، وقت پر
برکت، کلاس، مدرک، آشپز، فنیحرفهای،
پذیرایی، مهماننوازی، کارت سوخت، قرض، لاستیک زاپاس، کولر بیگاز، روستاهای
بیبنزین، زیارت، حسینیه، شهیدان، بسیج، مخابرات، حاجآقا، سید، حسین، مجید،
صمیمیت، پیراهن آستین کوتاه، رادیاتور خراب، حرارت جنوب، علیرضا و معصومه، معلمان
دلسوز بیادعا،
میناب، گوهران، سردشت، مرکز بخش، ماهواره،
رایانه، کامپیوتر، آمبولانس، صداوسیما، سریال، تهاجم فرهنگی، میکاییلی عزیز،
بندرعباس، امان از برنامهریزی، فغان از پشتیبانی،
مهندس، لیسانس، حاج والی، امام خمینی، دعا، مناجات، اخلاص، حرکت، برکت، اَهوِن،
بخشدار، بنزین، زنگ تفریح، شجریان، خوشقولیهای پشتیبان،
فرهاد علیپور، دانشآموزی، شیطنت، ازدواج،
کاور، برق رفت،
گرما، رطوبت هوا، پنج روز است بنزین در منطقه نیست.
خدا کند مریضهای بیشتری از
بیبنزینی فوت نکنند.
۲۵ تیر ۸۶
بلبلآباد – بشاگرد
پینوشت از
حسین:
* این کلمات را امین به وسیلهی یک دوست از بشاگرد
برایم فرستاد تا اینجا منتشر شود.
این یک پست منحصر به فرد است از دورترین نقطهی کشور که هماکنون جریان دارد.