راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

عاقبت

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

منزلی که توش بزرگ شدم و هزار تا خاطره ی کوچک و بزرگ و تلخ و شیرین دارم، شده حسینیه … 

منزل احمدزاده

 خوشحالم که به خاطر دو زار پول خرابش نکردن

 

برای پسر بازیگوش

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

سلام
اما ما … امروز خیلی چیزا به هم ریخته بود … چند روز بود اینترنت قطع بود … آنتی ویروس ها به روز نشده بود و ویروس هم مشاهده شده بود … خریدهامون نرسیده بود … آخوندی کلید کرده بود برنامه ش رو درست کنم … بندی … با همه ی کارمندای پارس آنلاین دعوا کردم … بالاخره اینترنت وصل شد … ساعت ۳ رفتم ناهار … خسته شدم.
… الان تازه میخوام برم خونه … باید استراحت کنم تا فردا ساعت هفت صبح دوباره بیام سر کار … دوشنبه ها میرم سر کلاس و با بچه ها زندگی می کنم. نفسی تازه می کنم و باز هم کار … کار … کار …
خستگیم درمیره وقتی یکی از فارغ التحصیلا میاد و میبینم کارش گرفته … رفته تو کار شبکه … یادش بخیر وقتی اول راهنمایی بود … موس رو از دمش می گرفت دستش …
پیر شدیما …

 

تلخ کامی از آنِ بدخواهان باد

۲۲ بهمن ۱۳۸۸

 

ای گنگ خواب دیده

۲۰ بهمن ۱۳۸۸

خواب را می شود بیدار کرد.

اما کسی که اصرار دارد خود را به خواب بزند … ارزش بیدار کردن هم ندارد!

 

هی اخوی …

۲ بهمن ۱۳۸۸

فقط وقتی یک خبر می شود « شایعه »، که قبل از شنیدنش عقل مان را گذاشته باشیم داخل یک فروند فرغون و برده باشیم سر کوچه خالی کرده باشیم.

این روزها اگر از سر کوچه شهید عموزاده رد بشوید، عقل روی عقل انباشته شده.

همه ی این عقل ها دارند دنبال حقیقت می گردند. اما سر کوچه از حقیقت خبری نیست.

 

Powered by WordPress    •    Entries (RSS)    •    Comments (RSS)    •    Special Thanks to Persian WordPress

WordPress Theme Design by Partnerstvo.ru & Translation byHamed Malek