پرش به محتوا

راز نهفته

نوشته هاي محمد امين و دست‌نوشته هاي سلمان

فصل های پیش از اینم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند

 

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

ادامه مطالعه …

چهار سال سکوت در حالی که اختیار و امکان تأثیرگذاری داشته اند تا قانون خلاف علاقه شان را تغییر دهند، اصلا برایم قابل درک نیست . . . تعجب می کنم که بعضی ها چقدر خزنده اند و فرصت طلب.

بیچاره مدیری که معاونش اینطور خزنده باشد. بیچاره تر کارمندی که معاون مدیرش، در عمل طوری رفتار کند که انگار مدیر را غاصب قدرت محتمل روزهای از دست رفته ی تعیین مدیریت بداند . . .

همه ی اینها وقتی زجرآورتر می شود که مدیر و معاون و کارمند و من، محیط کارمان فقط مدرسه ای کوچک باشد !

چند وقتی است هر قدر هم خوشبینانه نگاه کنم، باز هم به این نتیجه می رسم که حرفم را کسی نمی فهمد. انگار به وادی غریبی وارد شده ام که اطرافیانم بیرونش می ایستند و همراهم نمی آیند.

قدیم تر کار مدرسه برایم کاری گروهی بود که همه در آن به پیشرفت و نتیجه ی بهتر فکر می کردند. اما حالا می بینم بعضی از کسانی که برایم الگوی معنویت در معلمی بودند، تغییر کرده اند و امروز هدف شان خیلی هم پیامبری در راه خدا نیست. قدیم تر اگر سعی می کردم دلسوز اهداف و حتی اموال مدرسه باشم، خیلی ها همراهم می شدند و کمتر کسی به خاطر تنبلی یا بی تفاوتی یا لجبازی، سنگ جلوی پایم نمی انداخت.

این روزها کار، زندگی و حتی مدیریت فنی رازدل، مرا از خودم دور کرده. انگار هیچ دقیقه ای از وقتم دست خودم نیست. تمام وقتم صرف مسؤولیت ها و نقش هایی که باید در زندگی و جامعه داشته باشم می گذرد؛ اگر برای معضلات شهری و ترافیک هدر نرفته باشد!

این روزها دلم تنگ است برای مسافرت رهروان مدرسه، برای هفته بزرگداشت خود شهدا، برای روزهای روایت فتح، برای بچه های دلوار و کاکی و شنبه و چاه نیمه و خورموج و ریگان و بم و سرخس و بشاگرد و تمام شهرهایی که شاید با اخلاق تهرانی های اصیل، شهروند درجه چندم هم به حساب نیایند اما برای من الگوی زندگی پاک و خدایی هستند.

این روزها کیف می کنم که مسافرت رهروان را بهانه کنم و دو – سه دقیقه وارد اتاق همیشه شلوغ و به هم ریخته ی شهدا بشوم و از مسؤول گروه شهدا خواهش کنم برایم تعدادی کلیپ و صوت و مطلب انتخاب کند که مثلا برای اردو استفاده کنم. اما خودم را که نمی توانم گول بزنم؛ بیشتر برای خودم می خواهم که کمی دلم باز شود و از شهر کوران دور شوم.

حالا با این حال و روز، خبر رحلت پاکان جنگ و شهادت، چنگ می زند به دلم. چه مادر شهیدان امین باشد، چه حاجی بخشی. یکی یکی می روند و ما هنوز گنجینه ی معجزات بی تکرار آن روزها را درک نکرده ایم.

« اینجا، دیوار هم، دیگر پناه پشت کسی نیست. » +

اینها را که می نویسم می فهمی؟

چندی قبل، به موازات حرکت دیرهنگام اما پخته ی مجلس شورای اسلامی، کاهش روابط با انگلیس وارد فاز اجرایی شد. با فاصله ی کمی تجمع دانشجویان به صورت خودجوش شکل گرفت و با چاشنی احساسات به تسخیر موقت این لانه ی شوم منجر شد. این اقدام، شاید اگر حساب شده تر پیش می رفت و افراط بعضی رفقای مذهبی ما شکلش را تغییر نمی داد، ثمراتش بیشتر از این می شد و مضراتش کمتر از این.

امیدوارم در آینده شاهد تبدیل انرزی عظیم جنبش های مذهبی ما به حرکت های رسانه ای باشیم و چنین کلیپ هایی باعث تسخیر نرم استکبار شود و کمتر آب به آسیاب دشمن ریخته شود.

خداوندا پناه می بریم به شما از افراط و تفریطی که گریبان مان را گرفته است و تیشه به ریشه مان می زند.

خداوندا پناه می بریم به شما از شر مجریان محجبه اما بی حیای صدا و سیما که تیشه به ریشه مان می زند.

خداوندا پناه می بریم به شما از شر مداحی های خالی از عاشورا و عشقمالی شده ی مداح نماهای بی سواد که تیشه به ریشه مان می زند.

خداوندا پناه می بریم به شما از خودخواهی و قانون گریزی و ولایت ناپذیری که تیشه به ریشه مان می زند.

. . .

دلم برای دعاهای آخر مجلس حاج آقا مجتبی خیلی تنگ شده است. خداوندا مرادمان را سلامت عطا فرما …

تهران نشینی، از رهبر دورمان کرده، تمام روزها نزدیک رهبریم اما دور تر از همه به اوییم … کاش سال ها منتظر دیدارش بودیم اما در نهایت، به وصالش، جانانه دلخوش می شدیم.

سه تارت را زمین بگذار
که من بیزارم از آواز این ناساز ناهنجار
زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب و میهن
من اما پیش ِ این اهریمن ِ سر تا به پا آهن
نخواهم سر فرود آورد تا دامن
دلم لبریز از مهر است با تو . حیف اما تو نمی دانی
تو ای با دشمنانم دوست
تو ای از ایل من ، ای از تبارِ من
زبانِ میزبانِ اهرمن خویت
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهرِ چنگیزی‌ست
بیا در خانه و بنشین کنار من ،
بگردان حنجرت را جانب دشمن ، بگو با او :
(بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید)
که شاید . . . باز هم شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
بگو با او :
که (ای خونخوار ِ ناسیراب از خون ِ هزاران کودک افغان و ایرانی)
تو از آواز زیبای من و تارم چه میدانی ؟
(غزل های مرا و شعر حافظ از چه می خوانی ؟)
نمی دانم چه خواهد گفت او با تو . . . تو میدانی ؟
برادر گر که می‌خوانی مرا ، بنشین برادروار
بگو با من چرا این گونه می بینم :
"سه تارت را به دست اهرمن ، دستت به دوش او برادروار"
به زیر گوش آنانی (که هردم نزد آنانی) چرا یک دم نمی خوانی :
(تفنگت را زمین بگذار )
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
(این دیو انسان‌کُش برون آید)
تو می دانی "چه می دانم من از آیین انسانی"
همان هایی که میدانی :
اگر جان را خدا داده است
چرا باید که فرزندان شیطان بازبستانند؟
چه می خوانی تو با این لهجه ی غفلت، برادر جان ؟!
هر آن کس گفت با تو، کز من آیی و ستانی، این تفنگم را
بدان بی شک
که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم
به خاک و خون بغلتاند
تو که المنت لله چنین حق گوی و حق جویی
و حق با توست
بدان حق را – برادرجان –
به زرق این زبان ‌نافهمِ ِ آدمخوار
نباید جُست…
و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی
و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم، چنان الفاظ می راندی :
برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم
به دور از آتش و آهن، به کشت و کار، در گلزار خود بودم
ولی یک باره دنیا و زمین و آسمان، دریای آتش شد
تمام میهنم سر تا به پا، سوگ سیاوش شد
تفنگ و تیر و توپ و موشک و خمپاره و اژدر
اجل وار از چپ و از راست، گاه از پای، گاه از سر
مرا و کودکان بی گناهم را
تو را و حنجر پرسوز و آهت را
به قربانگاه خشم خویش، می سوزاند
و جان ِ ما و یاران را از آن ِ خویشتن می خواند
و من گفتم – همان گونه که می گویی – :
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی
تفنگی ساختم از آتش و آهن، که می بینی !
که شب ها تا سحر بیدار
بدارد چشم در چشمان ِ این اهریمن خونخوار
که گر خواهد بجنبد بار دیگر، کور سازد چشم هیزش را
ببرد پنجه و چنگال تیزش را
کنون اما برادر جان
تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر، آیا نباید گفت :
" تو از آیین انسانی چه میدانی ؟ "
که با یک این چنین شیطان آدمخوار، دمخواری ؟
چگونه باورت دارم که این سان باورش داری ؟
نشسته با چنین دیوی، فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه
و با آن لحن شورانگیز و با مزه
برایم شعر می خوانی : ((تفنگت را زمین بگذار)) ! ؟
تفنگم را برادرجان اگر یک دم به روی خاک بگذارم
زمینِ میهنت را دیو خواهد خورد
و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد برد.
تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست ؟
برای جاودانه ماندن میهن
برای آن که دیگر بار اهریمن
اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ
حسابش را به تیغ تیر بسپارم
به چنگالش رد شمشیر بگذارم
کنون اما برادر جان
تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر، آیا نباید گفت :
" تو از آیین انسانی چه میدانی که با این دیو آدمخوار دمخواری ؟ "
مبادا جادویت کرده ست و " نیمه خواب و هشیاری " ؟
که این سان محفلش با ساز ِحنجرگرم می داری !
اگر خوابی اگر هشیار
اگر این بار شد افکار خواب‌آلوده‌ات بیدار
تو سازت را زمین بگذار . . .
صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار
و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار
و گر مردی
به زیر گوش آنانی (که اینک نزد آنانی)
بخوان یک دم :
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار…
تفنگت را زمین بگذار

سلام بر تو ای بزرگ‏ترین ماه خدا و ای عید عاشقان حق.
سلام بر تو ای کریم‏ترین هم‌نشین از میان اوقات! و ای بهترین ماه در روزها و ساعات.
سلام بر تو ای ماهی که در طی تو برآورده شدن آمال نزدیک گشته، و اعمال در آن پخش و فراوان است.
سلام بر تو ای هم‌نفسی که قدر و منزلتت بزرگ و فقدانت بسیار دردناک است! و ای مایه امیدی که دوری‌ات رنج‏آور است.
سلام بر تو ای هم‌دمی که چون رو کنی، ما را مونس شادکننده‏ای و چون سپری شوی، وحشت‏آور و دردناکی.
سلام بر تو ای هم‌سایه‏ای که دل‌ها نزد تو نرم شد و گناهان در تو نقصان گرفت.
سلام بر تو ای یاوری که ما را در مبارزه با شیطان یاری دادی و ای مصاحبی که راه‌های احسان را هموار و آسان ساختی.
سلام بر تو که چه بسیارند آزادشدگان حضرت حق در تو و چه سعادت‌مند است کسی که حرمتت را به واسطه خودت رعایت کرد!
سلام بر تو که چه بسیار گناهان را از پرونده ما زدودی و چه عیب‏ها که بر ما پوشاندی!
سلام بر تو که زمانت بر گنه‌کاران چه طولانی بود و در دل مؤمنان چه هیبتی داشتی!
سلام بر تو ای ماهی که هیچ زمانی با تو پهلو نزند!
سلام بر تو ای ماهی که از هر نظر مایه سلامتی.
سلام بر تو که مصاحبتت ناپسند و معاشرتت نکوهیده نیست.
سلام بر تو هم‌چنان که با برکات بر ما وارد شدی و ناپاکی معاصی را از پرونده ما شستی.
سلام بر تو که وداع با تو نه از باب خستگی و فراغت از روزه‏ات، نه به خاطر ملالت است.
سلام بر تو که قبل از آمدنت، در آرزویت به سر می‏بردیم و پیش از رفتنت بر هجرانت محزونیم.
سلام بر تو که چه بدی‏ها که به سبب تو از جانب ما گشته و چه خوبی‌ها که از برکت تو به سوی ما سرازیر شده!
سلام بر تو و بر شب قدری که از هزار ماه بهتر است.
سلام بر تو که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم و فردا چه بسیار شایق تو می‏شویم!
سلام بر تو و بر فضیلت تو که از آن محروم گشتیم و بر برکات گذشته‏ات که از دست ما گرفته شد.

بخشی از وداع امام سجاد (ع) با ماه مبارک رمضان

سمت خدا

مرداد ۲۷

خیلی اوقات، فریب می خوریم چون جهت نگاه مان، جهت درستی نیست.

مثلا وقتی احکام را از سمت خودمان نگاه کنیم، اول از همه سعی می کنیم توجیه کنیم که چرا باید به این حکم عمل کنیم؛ یعنی عقل باعث می شود احکام را انجام ندهی.

اما اگر با عقل خدایت را ببینی و قرآن را از جانب خدا بدانی و پیامبرش را بشناسی، عاقلانه نیست احکامی را که خدا به واسطه پیامبر و قرآن به ما ابلاغ کرده است، انجام ندهی.

دین حق را باید شناخت، اما نه از راهی که دشمن دین، وارونه نشانت می دهد.

سخت است که در سراب های این زمانه نیفتیم.

مدرسه ی ما، حیاط نسبتا بزرگی داشت. کلی هم کلاس با نیمکت هایی که رنگ کهنگی داشتند و هر کدام سه دانش آموز را تحمل می کردند. تقریبا روی همه ی نیمکت ها هم خط هایی بود که مرز هر نفر را روی نیمکت مشخص می کرد. کلاس های مدرسه، بعضی کوچک و بعضی بزرگ بودند. اما همه قدیمی بودند و دو طرف راهرویی طولانی بودند که دری بزرگ و فلزی، با میله هایی که جلوی شیشه های بزرگش ردیف شده بود، دو قسمتش کرده بود. ساختمانی یک طبقه، کنار حیاطی نسبتا بزرگ …

از وسط حیاط مدرسه، دو سرسره ی بزرگ که با آسفالت روکش شده بود، سرک کشیده بود و پله هایی داخل حجم این سرسره ها بود که تا نقطه ی تاریک و نامعلومی ادامه داشت، این مایه ی وحشت، پناهگاهی بود که مشابه ش در خیلی از مدارس قد کشیده بود و من حتی وقتی بعد از سال ۶۷ در پناهگاه زیر زمینی حیاط مدرسه نمایشگاه کاردستی های بچه ها را گذاشتند، از ترس تصوراتی که از انتهای آن پله های آجری داشتم، برای دیدن رطوبت سنجی که خودم ساخته بودم هم نرفتم.

کودکی ما و کودکی امروز، بسیار تفاوت کرده؛ اما جالب است که ظاهرا غر زدن ها، مستقل از شرایط است!

AfrikaansArabicChinese (Simplified)EnglishFrenchGermanHindiIndonesianItalianJapaneseMalayPersianPortugueseRussianSpanishTurkishUrdu